تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - story love-ep 1

سلام.اینم از داستان عشق.نظر فراموش نشه.ژانرش رمانتیکه و شخصیت های اصلیش جی دراگون  و جیون هستن.بفرمایید ادامه

از خواب بلند شد.خمیازه ی عمیقی کشید.باید میرفت دانشگاه.نمیتونست روز اول رو از دست بده.بلافاصله بلند شد.موهای وز وز شده و توی هواش رو به زور شونه جمع کرد روی سرش.صورتش رو شست و به زور صبحونه خورد.کتابای مورد نیازش رو برداشت و راه افتاد سمت دانشگاه.اون استاد این ترم دانش آموزای موسیقی بود.نمیتونست این کلاس رو قبول نکنه.اون یه آیدل معروف بود.اون کوان جی یونگ بود!!!معروف به جی دراگون.

**

روز اول دانشگاه!خب به دور از تصور نبود که پاش بالاخره به دانشگاه موسیقی باز بشه.با شوق و ذوق وصف نشدنی به راه افتاد.برای اقامتش توی سئول یه واحد کوچیکی رو اجاره کرده بود.به کمک پدرش البته.با خوشی زیاد وارد کلاس شد.چندتا از بچه هارو میشناخت.از دوستایی بودن که تو دوران دبیرستان باهاشون همکلاس بود.بهشون لبخندی زد و سر یه میز نشست.آروم کتاب مورد علاقش رو باز کرد و شروع کرد به مطالعه کردن.چنددقیقه گذشت.اکثر دانشجو ها اومده بودن.به شدت خوشحال بود.آرزوش این بود که در این دانشگاه باشه.و حالا این جا بود...استاد در رو باز کرد و اومد داخل.همه با دیدن اون پسر جوون سعی کردن از ابراز علاقه ی بیش از حدشون خودداری بکنن.اون خودش بود!!یکی از آیدل های معروف.کوان جی یونگ.عضو گروه بیگ بنگ.اما یه مسئله ای وجود داشت.اون به شدت سر کلاس عصبی و جدی بود.چیزی که دانشجوها نمیدونستن.عینکش رو به چشماش زد وشروع کرد به دیدن اسامی.ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

-جیون کدومتونید؟

قلبش از حرکت ایستاد.با اون چی کار داشت؟اونم روز اول.همین که روز اول اولین استادی که دیده بود جی دراگون بود به اندازه ی کافی براش تعجب آور بود ولی این دیگه زیادی بود.سعی کرد آروم باشه.آروم دستش رو بالا برد و گفت:

-منم!!

جی یونگ یه ابروش رو انداخت بالا.به بقیه ی اسم ها نگاه کرد ولی چیزی نگفت.در نهایت کلاس به طور رسمی شروع شد.جی دی از نت های موسیقی شروع کرد.اکثر بچه ها اون هارو به خوبی بلد بودن.خب این چیزی بود که همه میدونستن!

جی دی:ازتون میخوام توی هر سازی که مهارت دارید...مهم نیست چی باشه!!برام یه قطعه موسیقی آماده کنید.جلسه ی بعدی رو میخوام این طوری بگذرونیم!روز خوش!

و از کلاس بیرون رفت.همه شروع کردن پچ پچ کردن.ظاهرا قرار نبود جی دی به کسی نمره بده.هوووفی کرد و خواست بره بیرون که یکی از دوستاش صداش زد.

هیونا:جیون!!

ایستاد و به هیونا نگاه کرد و گفت:

-هیونا...خوبی؟

-اوه آره.تو هم اونو دیدی.اون استاد بداخلاق!

-هی..اون استادته نباید این طور بگی.

-بداخلاق به نظر میرسید.

-چه اهمیتی داره؟ما باید تلاش خودمون رو بکنیم.

-تقریبا حق با توئه.برای جلسه ی بعد چی آماده میکنی؟

-مثل همیشه.گیتار.

-من تو نوشتن نت برای یه قطعه موسیقی مشکل دارم.

-تو همیشه مشکل داشتی هیونا!

-ممکنه کمکم کنی؟

-اگر وقت کنم حتما.ولی میدونی که سرم شلوغه!

-اوه..پدرت.کلا فراموشش کرده بودم.

-ایرادی نداره.فکر کنم آخر هفته وقت داشته باشم.میتونی بیای.

-ممنون جیون.فعلا.باید برم.

هیونا ازش دور شد.جیون آروم قدم برداشت همون طور که داشت راه میرفت پاش گیر کرد به چیزی و نزدیک بود بیوفته.به عقب نگاه کرد تا عامل اون حادثه رو ببینه که در کمال تعجب دید جی دی داره با یه پوزخند نگاهش میکنه.آروم زیر لب به جیون گفت:

-تو از اون آدمای لوسی هستی که همه چیز دارن.خب...مطمئن باش این ترم میندازمت!من از امثال تو خوشم نمیاد.

قهوه ای که دستش بود رو سر کشید.به جیون پوزخند مسخره ای تحویل داد و گفت:

-روز خوش جیون!!!

و رفت.اون چش شده بود؟این به عنوان دومین برخورد کمی برای جیون سنگین بود.هوفی کرد.سر و وضعش رو مرتب کرد و به راه افتاد.باید در مورد این مرد با یه نفر صحبت میکرد!کسی که مطمئن بود اونو به خوبی میشناسه!چوی سونگ هیون یا همون تاپ!




طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: story love.داستان عشق،  

تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : Soo yung | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :