تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - Devil beside you the first part of night school

برای بزرگ شدن عکس روی اون کلیک کنید.



نام داستان: شیطان در کنار تو بخش اول مدرسه شبانه

ژانر: ترسناک 

سلام دوستان اینم از اولین داستان این وبلاگ امیدوارم خوشتون بیاد 
دوستان لطفا نظر فراموش نشه مر30









اواخر ماه آگوست بود و هوا کم کم داشت رو به پاییز میرفت و طبق معمول به فصل مدرسه نزدیک میشد و سامارا داشت کم کم وسایلش رو آماده میکرد که بره به مدرسه شبانه برای همین تصمیم گرفت که هفته قبل از مدرسه حسابی خوش بگذرونه ، پدر سامارا هم یک کارمند بود و برای این که سامارا هیچ چیزی کم نداشته باشه هرچیزی که سامارا لازم داشت رو براش فراهم کرد ، سامارا برای درس خوندن مجبور بود به مدرسه شبانه بره ، یه مدرسه خارج از شهر حداقل 1 ساعت تا سئول راه بود ، روزها خیلی سریع می گذشت تا این که به فصل مدرسه نزدیک شد شب قبل از حرکت به سمت مدرسه ، سامارا تمام وسایلش رو جمع کرد در حین جمع کردن وسایل پدرش با یک آلبوم عکس وارد اتاقش شد
پدر_ داری وسایلت رو جمع میکنی؟
سامارا_ آره ، دارم چک میکنم چیزی کم نداشته باشم
پدر نشست روی تخت و گقت_ میدونستی این مدرسه شبانه که میری ، منم قبلا همونجا درس میخوندم؟
سامارا با تعجب_ راستی میگی؟!.....یعنی شما هم مدرسه شبانه درس خوندی؟!
پدر_ آره ، مدرسه خوبی بود ، درسته توی شب یکمی ترسناک میشد ولی مدرسه خوبی بود.
سامارا با لبخند_ چه خوب پس منم به همون مدرسه ای میرم که باباجونم قبلا اونجا بوده
پدر لبخندی زد و ادامه داد_ اره درسته ، بیا بشین کنارم ، میخوام یه چیزی بهت نشون بدم
سامارا نشست کنار پدرش و آلبوم توی دستش رو باز کرد و عکس های زمانی که توی مدرسه شبانه بود رو به سامارا نشون میداد و سامارا با علاقه به اون عکس ها نگاه میکرد
که پدرش رو کرد به سامارا و دستش رو گرفت و گفت_ ببین سامارا ، دخترم ، ازت میخوام که مواظب خودت باشی ، میخوام حسابی درس بخونی و پیشرفت کنی ، دوس دارم باعث افتخار منو مادرت بشی
سامارا_ خیالت راحت پدر ، من مواظب خودم هستم و ناامیدت نمیکنم
پدر لبخندی زد و سامارا رو بغل کرد و گفت_ دوست دارم دخترم
سامارا_ من بیشتر
پدرسامارا بلند شد که از اتاق سامارا بره بیرون ، آلبوم عکس رو برداشت و به سمت در رفت و رو کرد به سامارا و گفت_ من بهت ایمان دارم و امید وارم موفق باشی
سامارا با لبخند_ ممنونم پدر
پدر_ سعی کن امشب رو زود بخوابی
سامارا_ حتما
پدر_ شب بخیر
سامارا_ شب بخیر پدر
پدر سامارا از اتاق رفت بیرون و در روبست ، سامارا هم تمام وسایلش رو آماده کرده بود و شب زود گرفت خوابید 
صبح ساعت 5 ساعت زنگ زد و سامارا از خواب بیدار شد و با عجله رفت دست و صورتش رو شست و در همین حین پدرش صبحونه رو براش آماده کرده بود و هردو باهم صبحونه خوردند و بعد از صبحونه سامارا رفت و سریع آماده شد و وسایلش رو برداشت ، پدرش جلو در منتظرش بود ، سامارا هم سوار ماشین شد و به سمت مدرسه شبانه حرکت کردند و درحین حرکت با هم حرف میزدند تا این که به مدرسه شبانه رسیدند
پدر_ خیلی خوب دخترم بالاخره رسیدیم
سامارا_ چه مدرسه عجیب غریبی و رو کرد به پدرش و ادامه داد: واقعا همچین جایی درس خوندی؟
پدر_ آره دخترم همین طوره
سامارا_ خیلی خوب پدر من دیگه باید برم
و پدرش رو بغل کرد و از ماشین پیاده شد
پدر_ موفق باشی ، مواظب خودت باش
سامارا_ ممنون پدر ، توهم مواظب خودت باش
سامارا از پدرش خدحافطی کرد و وارد مدرسه شد و با خودش گفت:
چه مدرسه عجیب و ترسناکی ، نمیدونم چرا حس بدی دارم ، ای وای دارم دیونه میشم چه مدرسه مسخره ای عین قصر وحشت میمونه نمیدنم چه طوری پدرم توی همچین جای ترسناکی درس خونده.
سامارا داشت همین طور با خودش حرف میزد تا این که وارد ساختمون مدرسه شد و داشت مدرسه رو نگاه میکرد و توی راه رو های مدرسه پرسه میزد ، هنوز چند دقیقه از گشت و گذارش نگذشته بود که صدایی از پشتر سر به اون گفت
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
در همین حین سامارا ترسید و برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد دید که یک زن با کت و شلوار مشکی و عینکی با خط کش توی دستش پشت سرش وایساده و سامارا گفت
_ هیچی چیزی نیست ، فقط داشتم این اطراف رو نگاه میکرد
و اون زن بهش گفت_ من شین سوهی هستم معاون مدرسه ، به نظر میاد که تازه وارد باشی
سامارا_ اره ، درسته
سوهی_ خیلی خب دنبالم بیا
و سامارا دنبالش رفت
سوهی_ ببینم چرا اینقدر دیر اومدی؟
سامارا_ به خاطر فاصله زیاد خونمون و ترافیک بود
سوهی_ خیلی خب اشکالی نداره چون روز اوله و هرکسی ممکنه دیر برسه منم سخت نمیگیرم
سامارا به زور لبخندی زد و دنبال سوهی راه افتاد و خانم شین اون برد توی حیاط مدرسه
توی حیاط مدرسه درست کنار در ورودی یک اتاق بود و که در چوبی داشت سوهی در زد و گفت
_ دونگهو در رو باز کن
چند لحظه بعد پیرمردی که به نظر 60 سال داشت در رو بازکرد
_ سلام سوهی
سوهی اشاره به سامارا کرد و گفت_ به این دختر تمام مدرسه رو نشون بده و با قوانین اینجا آشناش کن و بهش راجع به این مدرسه بگو
دونگهو_ باشه چشم
سوهی از اونجا دور شد و دونگهو رو کرد به سامارا و گفت
_ خب دختر من دونگهو باغبون این مدرسه ام و اسم تو چیه؟
سامارا_ منم سامارا هستم ، سامارا وینس
دونگهو نگاهی به سامارا کرد و گفت میشه یه سوال بپرسم؟!!!
سامارا_ آره حتما ، بپرسید
دونگهو_ تو جیسون وینس رو میشناسی؟
سامارا_ آره اون پدرمه ، پدرم گفت که قبلا توی همین مدرسه درس خونده
_ چه خوب پس تو دختر جیسون هستی
_ اره شما پدرم رو میشناسی؟؟
_ معلومه که میشناسم ، اون پسر یه نابغه بود ، همیشه وقتی بیکار میشد به من کمک میکرد ، از طرفی اون خیلی به این مدرسه کمک مالی میکرد 
_ اون توی مدرسه بازیگوشی هم میکرد؟
_ درسته بپه شیطونی بود ولی شیطنتش همیشه باعث خنده میشد ، اون واقعا پسر خوبی بود
هر دو به سمت ساختمون مدرسه رفتند و دونگهو تمام مدرسه رو بهش نشون داد و قوانین مدرسه رو بهش یاد داد سامارا هم که با دونگهو راحت بود و اون رو مثل دوست خودش میدونست 
بالاخره گشت و گذار توی مدرسه تموم شد و دونگهو و سامارا رفتند به سمت دفتر خانم شین
سوهی_ خیلی خب دونگهو تمام مدرسه رو بهش نشون دادی؟
دونگهو_ آره
و رو کرد به سامارا و گفت_ خیلی خب دنبالم بیا تا اتاقت رو بهت نشون بدم
سامارا و سوهی با هم رفتند در حین رفتن وارد راه رو بزرگی شدند که اتاق های سمت چپ تاق پسر ها و اتاق های سمت راست اتاق دختر ها بود اتاق سامارا اتاق شماره 345 بود
سوهی_ اتاق تو اینجاست 
سامارا در اتاق رو باز کرد داخل اتاق دو تخت تک نفره بود یکی سمت چپ اتاق و دیگری سمت راست اتاق و کنار هر دو تخت کمد و دراور جدا بود با میز و صندلی جدا اتاقی کاملا شیک
سامارا وارد اتاق شد و شروع کرد به چیدن وسایلش که درهمین حین در باز شد و یک دختر وارد اتاق شد که درحال کتاب خوندن بود 
دختر رو کرد به سامارا و گفت_ سلام
سامارا_ سلام
دختر_ تو هم اتاقی منی؟
سامارا_ آره
دختر_ چه خوب چون فکر میکردم قراره اینجا تنها بمونم ، اسم من هانیول
سامارا_ منم سامارا هسم
هانیول_ سامارا؟.....
_آره ساامانتا
_ تو کره ای اصیل نیستی؟
_ نه من پدرم آمریکایی و مادرم کره ای بود
_ چه خوب از آشناییت خوشبختم
_ منم همین طور
سامارا و هانیول با هم دوست شدن تا این که بالاخره شب شد و همگی خوابیدند ولی سامارا بی خواب بود و حس عجیبی داشت احساس ترس و دلشوره داشت و شب تا صبح خواب نرفت تا این که شد ساعت 6 و ساعت هانیول زنگ خورد ، هانیول هم از خواب بیدار شد و دید سامارا بیداره
هانیول_ سلام صبح بخیر
سامارا_ صبح بخیر
هانیول_ دیشب خوب خوابیدی؟؟
سامارا_ راستش نه ، خوابم نبرد
هانیول_ چرا؟
سامارا_ نمیدونم ، همش دلشوره داشتم
هانیول_ عیبی نداره ، شاید به خاطر اینه که از خونتون دوری و اولین شب رو اینجا خوابیدی
سامارا_شاید اینطور باشه
هانیول و سامارا از اتاق رفتند بیرون و دست و صورتشون رو شستند و و آماده شندن که برن سرکلاس هاشون سریع صبحونه خوردند و رفتند سرکلاس ، کلاسشون مختلط بود ، سامارا هم همش استرس داشت و نمیدونست چیکار کنه و اصلا حواسش به معلم که داشت صحبت میکرد نبود تا این که بالاخره زنگ خورد و همگی از کلاس رفتند بیرون سامارا هم هیچ حال و حوصله ای نداشت و با بی حوصله رفت توی حیاط مدرسه روی یکی از نیمکت ها نشست که همون موقع یک پسر جلوش ظاهر شد
سامارا به اون پسر نگاهی کرد اون یک پسر قد بلند بود که کتاب درسی توی دستش بود و داشت سیب میخورد
پسر_ میتونم اینجا بشینم؟
سامارا_ آره حتما
پسر نشست کنار سامارا و داشت کتاب درسی رو ورق میزد
پسر رو کرد به سامارا و گفت سال اولی هستی؟
سامارا_آره تازه اومدم به این دبیرستان
پسر_ پس حتما هیچ دوستی هم نداری؟
سامارا_ دوستم همون هم اتاقیمه
پسر_ پس چرا باهاش نیستی ، چرا اینجا تنها نشستی؟
سامارا_ من و اون فقط هم اتاقی هستیم
پسر_ اسم من جونگ مینه ، پارک جونگ مین
سامارا_ منم سامارا وینس هستم
جونگ مین_ تو کره ای نیستی؟!
سامارا_ پدرم آمریکایی و مادرم کره ای بود
جونگ مین_ چه جالب ، به هرحال اگه خواستی میتونیم با هم دوست بشیم و هرکاری داشتی بهم بگو 
سامارا_ ممنونم
جونگ مین_ ببینم اتاقت شماره چنده؟
سامارا_ 345
جونگ مین_ چه باحال اتاقت درست رو به روی اتاقته منه منم 346 هستم
سامارا و جونگ مین داشتند با هم دیگه حرف میزندن تا این که زنگ خورد و همگی رفتند سرکلاس هاشون ولی سامارا همین طور استرس داشت ، سامارا رفت سرکلاسش و نشست سرجای خودش ، معلم چند لحظه بعد وارد اتاق شد و داشت با بچه ها درباره شیوه تدریس و .... حرف میزد بین کلاس یه دفه سوهی معاون مورسه وارد کلاس شد و از سامارا خواست که به دفترش بره سامارا هم که از همه جا بی خبر بود دنبال خانم شین و وارد دفتر خانم شین شدند و سامارا دید که یک پلیس توی دفتر سوهی نشسته
سوهی_ ایشون دختر آقای جیسون وینس هستن
پلیس اومد نزدیک سامارا و گفت من لی مین هو هستم و همین الان از پلیس بزرگ راه گزارش یه تصادف رو بهم دادن
سامارا_ خب .... چه کمکی میتونم بهتون کنم
مین هو از توی جیبش یه عکس رو بیرون آورد و گفت_ شما این مرد رو میشناسید؟!
سامارا نگاهی به عکس کرد و با تعجب و استرس زیاد و صدای لرزان گفت_ آره میشناسم ، چه طور مگه ؟!......مگه چی شده؟!
مین هو_ ایشون پدرتون هستن؟!
سامارا_ آره .... مگه چی شده؟
مین هو_ متاسفانه پدرتون تصادف کرده
سامارا_ چی؟!!.....پ...پدرم تصادف کرده؟!
مین هو_ متاسفم که این رو میگم ولی پدرتون توی این تصادف جون سال به در نبرده
با شنیدن این حرف سامارا اشک از چشمش سرا زیز شد و پاهاش بی حس و باعث شد که بیوفته ، مین هو سریع سامارا رو گرفت و روی صندلی نشوندش
سامارا_ این....این امکان نداره...پدر من نمرده ، اون زنده است ، پدرم هنوز زنده است
مین هو با ناراحتی_ متاسفم ولی ماشینش منفجر شده و به ترز عجیبی از جاده منحرف شده و از دره پرت شده پایین ، طبق برسی ها به نظر میاد که کسی ترمز ماشینش ررو بریده باشه
سامارا با تعجب_ نه این امکان نداره این غیر ممکنه
مین هو_ میدونم که باورش برات سخته ، اما من میخوام بدونم که کسی با پدرت دشمنی نداشته؟!
سامارا_ نه پدرم مرد خوبی بود ، اون آزارش به هیچ کس نمیرسید
مین هو_ متاسفم که مجبور بودم این خبر ناراحت کننده رو بهتون بدم
بعد از گفتن این حرف مین هو از اتاق رفت بیرون و به خانم شین سفارش کرد که مواظب سامارا باشه ، سامارا هم اصلا حال خوبی نداشت و حتی نمیتونست حرف بزنه ، خانم شین اون رو برد توی اتاقش که استراحت کنه ، ساعت حدودا 4 بعد از ظهر بود ، سامارا از اتاقش زد بیرون و رفت توی حیاط و نشست روی نمیکت زیر درخت ، همون موقع سرو کله جونگ مین هم پیدا شد
جونگ مین_ ببینم سامارا ، چی شده؟.....چرا ناراحتی؟! ..... اتفاقی افتاده؟
سامارا دو مرتبه اشک از چشمش سرازیر شد
جونگ مین_ چی شده؟! .... چرا داری گریه میکنی؟
سامارا_ پدرم.....
جونگ مین_ پدرت چی ؟!..... چه اتفاقی افتاده؟
سامارا_ پدرم دیشب توی تصادف و در اثر انفجار ماشین جونش رو از دست داد
با شنیدن این حرف جونگ مین تعجب کرد و ناراحت شد
سامارا ادادمه داد_  پلیس گفت احتمال مرگش این بوده که ترمز ماشینش رو بریده بودن
جونگ مین که تعجب کرده بود پرسید_ مگه میشه؟! 
سامارا زد زیر گریه جونگ مین سامارا رو بغل کرد
جونگ مین_ آروم باش .... همه چیز درست میشه
سامارا همش داشت گریه میکرد و یه لحظه هم آروم نبود جونگ مین همبا ناراحتی سامارا ناراحت شده بود و سعی داشت اون رو دلداری بده ، سامارا کمی آروم شده بود ، جونگ مین هم رفت برای سامارا یه لیوان آب بیاره سامارا هم از روی نیمکت بلند شد تا توی حیاط مدرسه چرخی بزنه ، آفتاب کم کم داشت غروب میکرد ، جونگ مین هم با یه لیوان آب اومد سراغ سامارا
جونگ مین_ بیا این لیوان آب خنک رو بخور ، خیلی تشنه به نظر میرسی
سامارا تشکری کرد و لیوان آب رو سرکشید ، هر دو باهم توی حیاط قدم میزدن آفتاب غروب کرده بود و مه همه جا رو گرفته بود ،که در همین حین سامارا چشمش به جسد روح مانندی خورد و سرجای خودش میخکوب شد ،اون روح با خنده ای روی لب با حرکت دستش سامارا را بسمت خودش میکشوند
جونگ مین با تعجب_ چیه؟! ..... چی شده ، چرا رنگت پریده؟!
سامارا به سمت روح رفت اما روح ناپدید شد
جونگ مین هم به دنبال سامارا دوید: سامارا کجا میری؟
چند قدم اون طرف تر یک خرگوش سفید رنگ تیکه تیکه شده افتاده بود بشکلی که خونش تمام زمینو قرمز کرده بود و روی درخت بالا سرش با خونش نوشته شده بود چیزی تا تولد نمونده...
سامارا با دیدن این صحنه جیغی کشید و از ترس میلرزید جونگ مین هم اون رو محکم بغل کرد
مین هو از بین مه اسلحه بدست خیلی سریع خودش رو رسوند و گفت
_ چی شده چه خبره  و چشمش به خرگوش افتاد ، لعنتی ، چه بلایی سر این خرگوش اومده؟
پشت سرش دونگهو نفس نفس زنان رسید و با استرس پرسید
_ مین هو چی شده؟ موضوع چیه؟!
و تا چشمش به خرگوش و دستنوشته خونین
روی درخت افتاد تعجب کرد و گفت_  اوه نه هیرا برگشته!؟؟!
مین هو و سامارا و جونگ مین هر سه با هم گفتند: هیرا؟؟؟
مین هو در حالی که دست پاچه بود گفت رو کرد به سامارا و جونگ مین و گفت : خیلی خوب شما دوتا برید به خوابگاهتون تا مدیر نیومده
سامارا که دوست داشته بفهمه موضوع چیه به مین هو الکی گفت_ باشه
جونگ مین دست سامارا رو گرفت و باهم به سمت خوابگاه رفتند و همین که به خوابگاه رسیدن
 سامارا به جونگ مین گفت_ من باید برم ببینم موضوع چیه
جونگ مین با نگرانی به سامارا نگاه کرد و گفت_ پس مواظب خودت باش و حواست باشه کسی نفهمه
سامارا_ باشه
و سریع برگشت تا بفهمه موضوع چیه
مین هو و دونگهو باهم قدم میزدند و مشغول صحبت بودند
مین هو پرسید: هیرا کیه و منظورت از اینکه برگشته چیه؟
دونگهو گفت: چندین سال پیش وقتی جون بودم هیرا یکی از دخترای جون این مدرسه بود وعقاید شیطانی داشت! بچه هابه جا نمیذاشت دو دوست بودند به اسمهای جیسون و یونگهوا که از همه بیشتر با هیرا مخالفت داشتند و اسرار به اخراج هیرا داشتند،  یک شب هیرا به شکل وحشیانه ای یونگهوا رو میکشه وهمینطور که تیکه تیکه اش میکنه داخل زیر زمین مدرسه دفنش میکنه جیسون شاهد این ماجرا بوده و هیرا وقتی میبینه جیسون ازهمه ی قضایا باخبره تصمیم به کشتن جیسون میگیره اما جیسون در حین دفاع با شیشه شکسته 7 ضربه به شکم و پهلوی هیرا میزنه و هیراو میکشه همون موقع یکی از معلمها سرو صدا رو میشنوه و جیسون رو میگیره جیسون قضیه رو بازگو میکنه
پلیسها میرسن و جسد یونگهوا رو خاک میکنند اما اثری از جسد هیرا پیدا نمیکنن اگه اون معلم شهادت نمیداد که جسد هیراو دیده هیچکس باور نمیکرد جیسون راست میگه خلاصه جیسون تا 5 سال تو همین مدرسه بود و هرسال سر روز تولد هیرا که هفتم سپتامبر بود روح او داخل مدرسه شورش میکرد و هرسال یکی رو میکشت سال آخر جیسون رو تا حد مرگ زخمی کرد تا اینکه جیسون از اینجا رفت و از اون سال دیگه اثری از هیرا نبود
تا امروز...
که وعده داده که امسال میخواد یکی دیگه رو قربونی کنه
مین هو خیلی گیج شده بود و مترسید پرسید_ آخه مگه اون نمرده؟؟؟
دونگهو نگاهی تاسف بار به مین هو کرد و گفت_  البته ، اما اون یه جادوگر بوده همینطور خانواده اش خون اون خون انسان عادی نبوده ، نفرین شده بوده میفهمی مین هو؟ اینو یه جن گیر گفت ، گفتش تنها راهش سوزوندن جسد این شیطان یعنی هیراه که نکته اینه جسدش کجاست؟
بعد از رفتن جیسون دیگه صحبتی نکردیم از این قضیه فکر کردیم تموم شده
مین هو با سردرگمی پرسید_ خوب حالا جیسون کجاست؟
دونگهو با صدایی آهسته گفت_ مگه خانم شین بهت نگفت؟
مین هو پرسید_ چیو نگفت؟
دونگهو با تعجب
همون دختره ، سامارا ، مین هو سرجاش خشکش زد
_سامارا چی؟؟
دونگهو سری تکان داد_ سامارا دختر جیسونه ؛ جیسون وینس چند روز پیش بشکل عجیبی مرده و تنها باز مانده اش دخترش ساماراه که اومده اینجا
سامارا هم مثل مین هو شوکه شده بود و داشت از تعحب منفجر میشد
مین هو گفت_ منظورت اینه هیرا به عنوان انتقام میخواد سامارا رو..
دونگهو وسط حرفش پرید_ متاسفانه مثل اینکه همینطوره!
سامارا ترسیده بود و سریع به سمت خوابگاه دوید و رفت درب اتاق 346 رو زد ، جونگ مین در رو باز کرد و پرسید
_ چی شده ؟! ..... موضوع چیه؟
سامارا هم همه چیز رو به جونگ مین گفت ، جونگ مین هم ماتش برده بود و اصلا نمیدونست چی بگه
فردای اون روز اولین روز ماه سپمین هوبر بود و 6 روز به تولد هیرا مونده بود سامارا سرکلاس یکسره فکر حرفای دونگهو بود در حالی که به تخته نگاه میکرد معلم داشت
مسائل ریاضی رو توضیح میداد یکدفعه معلم تغییر شکل داد و بشکل هیرا خونین و وحشتناک خنده ای کرد و عدد 6 رو با انگشتان دراز و ناخانهای وحشتناکش نشان داد سامارا جیغی کشید و از جایش پرید
معلم به چهره ی عادی خود برگشته بود و با نگرانی به سامارا گفت_ سامارا چی شده برای چی جیغ کشیدی؟!
سامارا با دستپاچگی گفت: هیچی چیزی نیست
جونگ مین که میدونست تو ذهن سامارا چی میگذره نگاهی نگران به سامارا کرد.
روز هم بسرعت گذشت و شب شد سر میز شام بودند 
جونگ مین رو به سامارا گفت_ حالا میخوای چیکار کنی؟
سامارا_ نمیدونم
جونگ مین_ یه راه حلی باید باشه یعنی میخوای دست رو دست بزاری تا 6 روز دیگه اون عوضی تورو بکشه؟
سامارا گفت_ بخدا نمیدونم و از سرجاش بلند شد و به سمت خوابگاه رفت
جونگ مین هم بلند شد و دنبال سامارا راه افتاد و گفت_  خوب وایسا منم بیام نباید تنها بری.
شب بود تاریکی همه جا رو گرفته بود سامارا در بین مه گم شده بود و کمک میخواست زیر پاهاش خالی شد و از ارتفاع بلندی به زمین افتاد انگار له شده بود از شدت درد نمیتوانست نفس بکشد بالای سرش روح هیرا پرواز کنان ظاهر شد و با دستش عدد 5 رو نشون میده و بعد خنده شیطانیشو سر میده
سامارا یه جیغ بلند میکشه و یه دفه همه چی عوض میشه احساس درد نمیکنه فقط خیسه عرقه عرق سرد
جونگ مین و هانیول بالای سرش صداش میکنه: سامارا پاشو چی شده کابوس دیدی
سامارا نفس راحتی میکشه و میگه: خداروشکر که خواب بود
فردا ظهر جونگ مین و سامارا مشغول خوردن ناهار بودن سامارا در حالی که به جونگ مین نگاه میکرد پرسید_ راجب حرفای دیشبت فکر کردم
جونگ مین با لبخند پرسید_ خوب نتیجش؟
سامارا: خوب راستش اول یاید یکم بیشتر از هیرا بدونم
جونگ مین خوب از کجا میخوای بدونی؟
سامارا در حالی که لبشو گاز میگرفت گفت_ باید برم سراغ پرونده ها تو اتاق خانم مدیر
جونگ مین با تردید نگاهی به سامارا کردو گفت_ مطئنی شدنیه آخه چجوری؟
سامارا با تاکید سرشو تکون داد و گفت_ اگه تو کمکم کنی بله شدنیه فقط تا شب صبر کن بهت میگم.
هوا تاریک شده بود و یکم سردتر نسبت به شبای قبل نقشه این بود که خانم چو رو بهونه ی اینکه جونگ مین حالش بد شده به خوابگاه بکشند و در طی این مدت کم سامارا پرونده هیرا رو بخونه!
سامارا با تمام سرعت  به سراغ دفتر مدیر رفت خانم چو خسته خواب آلود میخواست در دفترو ببنده که سامارا رسید . گفت : خانوم چو کمک کنید جونگ مین داره میمیره کمکش کنید.
خانم چو_ موضوع چیه؟
سامارا_ حالش بد شده ، خواهش میکنم کمکش کنید
سامارا گفت: توی خوابگاه ، عجله کنید
مدیر به سرعت به سمت خوابگاه رفت و سامارا هم دنبالش همین که در خوابگاه رسیدند سامارا بدو بدو برگشت دفتر و با ترس و اضطراب زیادی که داشت سراغ کشوی پرونده ها رفت دختران سال 1989
جانگ هیرا پرونده ای کهنه و خاک گرفته رو کشید بیرون داخلش رو نگاه کرد عکس دختر جوانی با موهای خرمائی و چشمانی قهوه ای چهره ای ساده در عین حال مرموز!
محل تولدش روستای بوکچُن هانُک بود پدرش یه شعبده باز بوده
و مادرش داروساز(جادوگر) پدرش توسط مادرش بقتل میرسه و مادرش رو اعدام میکنند!
پرونده ی سیاه هیرا ترس رو بشکل عمیقی به بدن سامارا می اندازه اما نکات جالبی هم راجب هیرا هست شاگرد ممتاز کلاس و بسیار شرور کلی اخطار و جریمه براش نوشته بودند
بعد از کشتن یونگهوا و غیب شدنش مهر اخراح و باطل شدن رو پروندش حک شده چیز دیگه ای توش نیست سامارا سریع پرونده رو سر جاش میذاره و کشوی بغل رو باز میکنه کنجکاوی اینکه
راجب پدر و دوست پدرش چیزی بدونه دیوونه اش کرده و اینکه پدربزرگش اهل کجاست و غیره
دستشو به سمت پرونده ها می بره اما همون موقع صدای پای مدیر بگوشش میرسه سامارا با عجله به بیرون دفتر میره و پشت مجسمه قایم میشه مدیر قرقر کنان در دفترو قفل میکنه و میره بخوابه سامارا هم یواشکی به خوابگاه بر میگرده و برای جونگ مین همه چیزو تعریف میکنه
جونگ مین رو به سامارا میگه: مدیر تا اومد گفتم بهتر شدم باید بخوابم بعد یه فحشی به تو دادو گفت نمیدونم این دختره کجاست گفتم حتما دستشویی رفته بعد هردو موزیانه خندیدند و بعد سامارا رفت به اتاقش تا بخوابه فردای اون روز وقتی سامارا داشت توی آیینه موهاشو شونه میکرد
یه دقه چهره ی شیطانی هیرا برای سومین بار ظاهر شد عدد چهار رو نشون داد و طبق معمول غیب شد سامارا دیگه طاقت دیدن چهره وحشتناک هیرارو نداشت ، دلش میخواست یجوری برای همیشه از شرش راحت شه. دو روز دیگه گذشت و عین دوروز هیرا با یک روش ظاهر میشد و تعداد روزهای باقی مانده تا تولدش و مرگ سامارا را به او گوش زد میکرد. تا اینکه یکروز به تولد هیرا مونده بود یعنی ششمین روز سپتامبر سامارا تصمیم گرفت قبل از اینکه شب برسه و تولد هیرا از مدرسه فرار کنه تا دست هیرا بهش نرسه ، ایده بچگونه ای بود که حتی جونگ مین با آن مخالف بود ولی نتوانست نظر سامارا رو عوض کنه باز هم سامارا برای به هدف رسوندن نقشه اش باید از جونگ مین استفاده میکرد
و نقشه این بود که نزدیکای غروب جونگ مین حواس دونگهو رو پرت کنه
تا سامارا فرار کنه از شانسش اونروز خبری از مین هو نبود سوهی داخل مدرسه و مدیر هم مشغول کاراش بود جونگ مین به سراغ دونگهو رفت و گفت
_ خانم مدیر کارت داره دونگهو ساده لوح هم به سمت ساختمان رفت در همین حین سامارا سریع از دروازه مدرسه بیرون رفت جونگ مین هم در حالی که بغض کرده بود دستی بعنوان خداحافظی برای سامارا تکون داد و سامارا در بین مه غیب شد چند لحظه بعد دونگهو از راه رسید در حالی که عصبی بود سر جونگ مین داد زد و با عصبانیت گفت_  برای چی دروغ گفتی بازیت گرفته دیونه من کلی کار دارم ، این مسخره بازی ها چیه....
جونگ مین هم در حالی که عذرخواهی میکرد گفت_  بخدا مجبور بودم 
از طرفی تازه فهمید چه اشتباهی کرده و میخواست به دونگهو بگه
دونگهو هم که متوجه این موضوع شده بود گفت_ چیزی شده؟ چرا رنگت پریده دوستت سامارا کجاست؟
اسم سامارا رو که گفت جونگ مین مضطرب شد و در حالی که صداش میلرزید گفت: بخدا میخواستم کمکش کنم گفتم شاید اینطوری نجات پیدا کنه
دونگهو در حالی که گیچ شده بود گفت_ چی شده؟ سامارا کجاست؟
جونگ مین ادامه داد_  اون روز همه ی حرفای شما رو راجب هیرا و پدرش شنید
تو این مدت اون روح همش تهدیدش میکرد به اینکه امشب که شب تولدشه میکشتش اونم گفت اگه برم پیدام نمیکنه منم کمکش کردم تا بره
دونگهو توی با تعجب و نگرانی گفت_  وای خدای من نباید اینکار رو میکردی ... کی رفت؟
جونگ مین گفت: همین چند دقیقه پیش که رفتین پیش مدیر
دونگهو گفت: اون روح لعنتی هم همینو میخواست که از اینجا دورش کنه تا بدون هیچ مزاحمتی بکشدش
برو به مدیر خبر بده بگو زنگ بزنه به پلیس من میرم تو جنگل دنبالش.عجله کن
جونگ مین سری تکان داد و به سرعت سراغ مدیر و سوهی رفت دونگهو پیر هم یه مشعل یا چنگکش رو برداشت و بسمت جنگل رفت هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و مه همه جا رو گرفته بود مدیر به پلیس زنگ زده بود اما پلیس از اونجا خیلی دور بود حداقل یکی دو ساعتی راه بود تا اونجا و مدام جونگ مین رو دعوا میکرد سوهی هم نگران از پنجره دفتر به حیاط و جنگل مه آلود خیره شده بود و منتظر مین هو بود چند لحظه بعد مین هو از همه جا بی خبر رسید
سوهی به سرعت دوید سمت مین هو و گفت_ مین هو کمک کن
مین هو با نگرانی پرسید چی شده؟
سوهی گفت_ سامارا غروب برای فرار از اون روح رفته بسمت جنگل از طرفی دونگهو هم رفته دنبالش اما هنوز برنگشته مین هو هم با عصبانیت گفت: لعنت بر این شانس و اسلحشو بیرون کشید و بسمت جنگل رفت
سوهی گفت_ وایسا منم بیام
مین هو ازدور داد زد_ نه تو بمون خطرناکه 
سوهی گریه کنون برگشت به داخل ساختمون و درو قفل کرد و پشت پنجره همراه مدیر و جونگ مین منتظر سامارا شد ... از اون طرف سامارا راه باریک بین جنگل رو گرفته بود تا به دهکده کوچکی رسید
سامارا لبخندی زد و با خودش گفت_ ایول اینجا دیگه نمیتونی پیدام کنی
اما چیزی نگذشت تا لبخند روی لبش محو شد روی تابلوی چوبی و کهنه ی روستا نوشته شده بود به روستای بوکچُن هانُک خوش آمدید درسته اینجا زادگاه هیرا بود سامارا با دست خودش به پیش هیرا اومده بود
سامارا داد زد: نه !
صدای خنده ای آشنا و شیطانی توی جنگل پیچید
روح غرق خون و وحشتناک هیرا درست پشت سر سامارا بود و گفت _ سلام سامارا وقت تمومه ، تولدم مبارک!
سامارا با آخرین توانش میدوید هیرا فریاد میزد از پشت سرش_  نمیتونی فرار کنی ، تو هیچ راه فراری نداری
سامارا چند دقیقه دوید تا به یه غار کوچیک رسید که دور تادورشو خزه گرفته بود از ترس به داخل غار رفت هیچکس داخلش نبود و خبری هم از هیرا نبود توی تاریکی غار دست سامارا به چیزی خورد یک چراغ قوه ی کهنه اونجا بود سامارا شاستی رو زد و جیغ بلندی کشید یک اسکلت انسان اونجا بود که داغون شده بود در و دیوار غار خونی بود خونهایی که خشک و حک شده بود چند ثانیه بعد هیرا با جسم و جسدش از خاک بیرون زد و با چهره وحشتناکش میخندید سامارا از ترس داشت دیوونه میشد و با آخرین توانش جیغ میکشید چراغ قوه از دستش افتاد و بسمت بیرون غار دوید اما پاش به چیزی گیر کرد و نقش زمین شد احساس درد میکرد پایش زخمی شده بود هیرا بالای سرش وایساده ، بود شیء تیزی دستش بود که میخواست باهاش سرسامارا رو ببره دستشو به سمت صورت سامارا برد و همین که خواست گردنشو ببره چنگکی به پشت هیرا خورد و ناله گوشخراشی کشید پشت سرش چهره ی رنگ پریده دونگهو مشخص شد
دونگهو گفت: سامارا حالت خوبه
سامارا در حالی که از ترس گریه میکرد از دیدن دونگهو بی نهایت خوشحال شده بود گفت: خوبم
هیرا چنگکو از پشتت در آورد و بسمت دونگهو پرید با یه ضربه محکم  دونگهوو به ده متر عقبتر پرت کرد و دونگهو به دیوار غار خورد و در حالی که سرش شکسته بود و خون می آمد روی زمین ولو شد
هیرا بالای سرش ایستاد و وحشیانه چنگکو تو قلب دونگهو فرو کرد
سامارا داد زد: نه
و در بین صدای فریاد دونگهو و سامارا و هیرا صدای شلیک تفنگ از بقیه بلندتر به گوش رسید یه ثانیه بعد یه شلیک دیگه مین هو نفس نفس زنان از راه رسیده بود هیرا وحشیانه جیغ کشید و گفت: عوضی ها نمیتونین منو بکشین و به مین هو حمله کرد اسلحه مین هو رو چند متر اون طرف تر پرت کرد
دونگهو سینه خیز و در حالی که آخرین نفسهاشو میکشید کشون با مشعلش به داخل غار رفت
هیرا بالای سر مین هو ایستاده بود و با آن شیء قصد کشتن مین هو رو داشت و حواسش به دونگهو نبود دونگهو به داخل حفره ای که هیرا ازش اومده بود بیرون رفت و جسد هیرا آنجا پوسیده و نمشخص بود
دونگهو با چاقوی کوچکشو بیرون آورد و در قلب هیرا فرو کرد از طرفی هیرا دستشو بالا برده بود که مین هو رو بکشه و مین هو چشماشو بسته بود که جیغ بلندی هیرا کشید و از قلبش خون سیاهی پاشید بیرون دونگهو مشعل رو توی قلب سیاه هیرا فرو کرد و جسد آتش گرفت
دونگهو هم همانجا تمام کرد هیرا روح جسدش با هم آتش گرفته و جیغ میکشید
و دور خودش میچرخید مین هو بلند شد و سامارا رو بغل کرد و هر دو نگاه میکردند
مین هو فریاد زد_ به جهنم برگرد هیرا و اسلحه اش رو در دست گرفت گلوله ای به مغز هیرا زد
اهیرا بشکل گلوله ای از آتش منفجر و پودر شد و برای همیشه نابود شد مین هو و سامارا هم به مدرسه برگشتند و پلیسها هم ساعتی بعد از راه رسیدند فردای آن روز دونگهو رو خاک کردند و دوماه بعد مین هو و سوهی ازدواج کردند سامارا و جونگ مین هم هر روز دوستشان صمیمانه تر میشد و همیشه با یه شاخه گل سر خاک دونگهو میرفت و از زندگی در مدرسه شبانه لذت میبرد وزندگی آنها به شکل عادی برگشته بود  تا این که بالاخره وکیل پدر سامارا مارکو بورن تونست تمام دارایی پدر سامارا رو به صورت قانونی به سامارا تحویل بده و سامارا و جونگ مین توی اون مدرسه درسشتون رو خوندن تا این که با هم فارغ اتحصیل شدند.


(پایان بخش اول)




طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: داستان های کره ای، داستان کره ای شیطان درکنار تو، Devil beside you the first part of night school، Devil beside you، kpop، داستان کره ای ترسناک، داستان های ترسناک کره ای،  

تاریخ : جمعه 11 تیر 1395 | 04:45 ب.ظ | نویسنده : | Comments
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :