تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - story love-ep 6

سلام.بفرمایید ادامه

-جیییییییون!میخوای آواز بخونی بادبادک که نمیخوای هوا کنی!محکم بایست.

هوفی کردم و میکروفون رو گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.

جی یونگ:ببین.باید ذهنتو خالی کنی.

برگشتم چپ چپ نگاش کردم و گفتم:

-قطعا ذهن آدم خالی نمیشه وقتی 4تا از آیدلای کشور وایسادن دارن بر و بر نگاهش میکنن.

جی یونگ دست به کمر به تاپ نگاه کرد و گفت:

-تاپ،دسونگ،سونگری و ته یانگ.میشه بپرسم واقعا دلیل کوفتیتون برای اومدن به این قبرستون چیه؟

همشون به من نگاه کردن.اولش که دیدمشون کمی هول شدم اما بعد احساس کردم میتونم باهاشون صمیمی تر باشم.

گفتم:چیه؟

دسونگ:خب آخه جیون تو که نمیدونی این چه آدمیه.

تاپ:قبول کن جی دی همین که شاخ درنیاوردیم خودش کلی چیزه.یا مثلا دهنمون نچسبیده به کف زمین.این خیلیه.

جی یونگ پوکر نگاهش کرد و گفت:

-کجاش عجیبه سونگ هیون؟

سونگری:تو بگو کجاش عجیب نیست؟!

جی دی چپ چپ نگاهشون کرد.

ته یانگ:باور کن این عجیبه که اومدی ایستادی این جا و داری به یه نفر اونم یه دختر آواز خوندن یاد میدی.

گفتم:یعنی این قدر گنده دماغ تشریف دارید استاد؟

جی یونگ به تاپ نگاه کرد و گفت:

-بعد بگو چرا براش زیر پا گرفتی.حقش نیست؟

سونگری:ایگووو...این که با نمکه عوضی تو چه طور براش زیر پا گرفتی؟

تو ذهنم گفتم:

-یکی از یکی خل تر!

دسونگ:راست میگه اون خیلی با نمکه.

به دسونگ نگته کردم و با لبخند گفتم:

-ممنونم اوپا!

وقتی گفتم اوپا حاضرم قسم بخورم چشمای جی یونگ 4تا شده بود و یه هاله ی صورتی هم گونه ی دسونگ رو پوشونده بود.به جی دی نگاه کردم و گفتم:

-چیه؟

جی دی زد توی پیشونیش و گفت:

-هیچی هیچی...اعضای محترم بیگ بنگ.چند لحظه حفه شید!

تاپ با دستش یه زیپ برای دهنم کشید و من خندیدم.تاپ بهم چشمکی زد.

جی دی غرید:

-سونگ هیونننن!

تاپ و سونگری با هم گفتن:

-چیه؟

جی دی:لعنت بهتون شما دوتا چرا اسماتون عین همه؟چرا جفتتون سونگ هیون هستید؟

سونگری:بعد 10سال همکاری تازه اینو میگی؟

ته یانگ:جی دی به طور متوسط هفته ای سه بار اینو میگه یعنی میشه 12بار در یک ماه و...144بار در سال.چون امسال 2ماه به خاطر دانشگاه ما رو ندیده میتونیم عدد عدد24رو ازش کم کنیم.و این طوری میتونیم نتیجه گیری کنیم که سینوس عدد144تقسیم برتانژانت عدد 12به علاوه ی ضریب خطای این که ممکنه جی دی این کلمه رو به کار نبره مساویه با...

جی دی عصبانی پرید تو حرفش و گفت:

-مساویه با یه جی دراگون عصبانی که اول خرخره ی تو رو میجوه بعد با ماشینش از روی سونگری رد میشه و بعد با قفل فرمون میکوبونه تو سر دسونگ و تاپ رو از پشت بوم پرت میکنه پایین پس ببند اون دهن گشادتو ته یانگ!

هر4نفر با قیافه ای شبیه به این -_- زل زدن به جی دی.

جی دی نفس عمیقی کشید وگفت:

-از اول نت رو میگم جیون.پس تو هم خوب گوش کن.

به ظاهر عصبانی بود.سعی کردم تمرکز کنم و کمتر خرابکاری به بار بیارم.تا ساعت5فقط تمرین کردیم.البته بماند که اعضای به ظاهر محترم بیگ بنگ مدام پچ پچ میکردن.خب این بهتر از این بود که یهو بپرن وسط تمرین ما و کاری کنن جی دی تهدید های مذکورش رو عملی کنه.خب اون جی دراگون بود.فکر نکنم ازش بعید باشه اون کارو انجام بده.به هرحال.من مشکلی باهاش ندارم.البته تا زمانی که اذیتم نکنه!

***

قلوپ نوشابه ی توی دهنش رو پاشید روی شیوون که بغل دستش نشسته بود و گفت:

هیچول:چی؟؟؟اون یارو برداشته مجبورت کرده جلو گروه بخونی؟بعدم برات دست زدن؟بعد باهات عکس گرفتن؟بعد ته یانگ بهت شماره داده؟بعدش جی دی شماره رو گرفته پاره کرده؟بعدش ته یانگ بهش برخورده؟بعدش...

شیوون:کیم هیچول!!!

هیچول نگاهی به سرتاپای شیوون کرد و گفت:

-اهم...ببخشید شیوون جان!داشتم میپرسیدم.به نظر شما واقعا جی دی مشکوک نیست؟

امبر:کجاش مشکوکه؟

هیچول:شاید دوست داره.

و این بار من بودم که نوشابه ی دهنم رو پاشیدم تو صورت هیچول!!

گفتم:ببند اون دهنو!

هیونا:نه منم با هیچول موافقم.

جیغ کشیدم:هیونا!!!

هیونا:خب چیه مگه دروغ میگم؟

شیوون:منم میگم حق با چولائه.

هیچول:بفرما!عاشق همید.اصلا فکر کنم از روز اول اون مسخره بازیا رو درآوردید تا ما شک نکنیم ولی الان نقشتون رو شده.

گفتم:یا دهنتو میبندی یا میام تو صورتت هیچول!

هیچول زیب دهنشو با مسخره بازی کشید و چیزی نگفت.

نفس عمیقی کشیدم و به اون وقایع فکر کردم.

واقعا دلم نمیخواست اما به این نتیجه رسیدم هیچول درست میگه!!

هیونا:دیدی جیون.خودتم رفتی تو فکر.

امبر:راست میگه.راستشو بگو.خبریه؟

گفتم:میشه تمومش کنید؟

ته مین:جیون ما دخالتی نمیکنیم و اینم که گفتیم بین تو و اون یه چیزی هست شوخی بود اما حواست به حرف بچه های توی دانشگاه باشه.اونا مثل ما رحم ندارن.ممکنه حرفایی بزنن که به ضرر هردوتون تموم بشه.برای همین پیشنهاد میکنم بار دیگه نذاری توی سالن تمرین کنید و اصلا هم راجع به تمریناتون با کسی حرفی نزن.و همینطور هم نگو که بیگ بنگ رو میبینی و باهاشون درارتباطی.

سرمو تکون دادم.بچه ها از سالن ورزش رفتن بیرون.منم کولمو برداشتم برم بیرون که دیدن تاپ اومد داخل سالن.

گفتم:تو این جا چی کار میکین؟بشناسنت چی؟

عینک آفتابی و ماسکش رو درآورد و گفت:

-با اینا منو نمیشناسن.کسی انتظار دیدنمو نداره.

-خب...چیزی شده اومدی این جا؟

-راستش...

-چیزی شده؟

-جی دی یکم مریض احواله.

-واسه همین نیومد سر کلاس؟

-اون امروز تو خونه مونده.

-اوه.فکر میکردم اومده.

-نه.گفت بهت بگم بیخیال تمرین شی.

با خوشحالی گفتم:

-پس جریان اون تست کنسل شده؟

-ظاهرا...

-اوه خدای من ممنون تاپ.خیلی خوشحالم کردی.

-فقط به کسی چیزی نگو.ممکنه اعتراض کنن.جی دی گفت بهت بگم نمرت رو بهت میده.

خندان و خوشحال با تاپ حرف زدم.خداحافظی کردم و خواستم برم که گفت:

-نمیخوای بپرسی چرا حالش بده؟

ایستادم.برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم:

-میدونی!میخوام برم عیادتش ولی نمیدونم خونش کجاست.احتمالا براش یه دسته گل میفرستم کمپانی!

-اون تو سئول نیست!

-اوه...چرا.بیماریش...چیه؟

-اون...

-حرف بزن.

-اون هپاتیت داره جیون...

مات و مبهوت به تاپ نگاه کردم.نمیفهمیدم دیگه چی میگه.بغض گلومو گرفت.هپاتیت!!!نه این چه معنی میداد؟این درست نبود.این....این مشکل داره...امکان نداره اون این بیماری رو داشته باشه...نه این امکان نداره!!




طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: داستان کره ای، بیگ بنگ،  

تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : Soo yung | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :