تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - story love-ep 5

سلام.طبق قولم اومدم با قسمت پنجم.بفرمایید ادامه.مرسی از عزیزانی که نظر میدن

آروم وارد کلاس شدم.جی دراگون با نفرتی که دور از انتظارم نبود زل زد بهم.منم خندیدم و نشستم سر جام.هیچول خودشو کشید طرفم و گفت:

-کارت عالی بود.

بهش نگاه کردم و گفتم:ایدش رو تو دادی اوپای عزیزم!

-میدونم دلبندم.دارم به این مسئله فکر میکنم که تو امتیاز بعدی که میخوای ازش بگیری باید یه ضربه ی مهلک و کاری هم بهش بزنی.

هیونا از پشت زد تو سر هیچول و گفت:

-تو آدم نمیشی هیچول!!!

ته مین که کنار هیونا بود برگشت بهش گفت:

-نیست تو آدمی!

امبر کنار هیچول بود.آروم گفت:

-میشه خفه شین؟داره نگاتون میکنه!!!

هممون برگشتیم به جی دی خیره شدیم.لبخندی زدم و گفتم:

-چیزی شده استاد؟

جی یونگ ماژیک رو پرت کرد سمت هیچول.هیجچول رو هوا گرفتش و گفت:

-به چه علت اینو پرت کردید؟

جی یونگ تکیه داد به میزش و گفت:

-عامل فساد و فتنه رو پیدا کردم.

هیچول:من؟؟؟؟

-نه من!همین الان برو بیرون!

-استاد کوان.

-بار دیگه بفهمم داری توی کلاس راجع به مستئل غیر از درس حرف میزنید.همتون رو میندازم بیرون.

هیچول:من یک نفرم!نه چند نفر.

جی یونگ:تو...هیونا...ته مین...امبر...و جیون!هر 5نفرتون با هم!!و در ضمن.باید تا فردا عصر کارهاتون آماده باشه و تو جیون.بهتره امروز بیای تو سالن رقص.باید هم رو صدات کار کنم هم روی رقصت.

کل کلاس برگشتن زل زدن به من.سرمو کوبوندم رو میز و گفتم:

-لعنت!

**

ته مین:حالا میخوای چی کار کنی؟

هیچول:مشخصه دیگه.با استاد خوش تیپ یعنی کوان جیونگ باله میرقصی...بعد آهنگ هارو هارو رو میخونی و در نهایت میبو//سیش!

پلاستیک شاندویچمو برداشتم.بادش کردم و دم گوش هیچول ترکوندمش و گفتم:

-خفه شو.

هیونا:باید این کارو بکنی.نمیتونی از زیرش در بری!

امبر:حق با هیوناست.اون استادمونه.و یه آیدله.اصلا شاید شانست گفت و به خلطر این مسئله قبولم شدی و یه آیدل شدی مثل خودش.

هیچول:خیلی بدم نیستا!

گفتم:هیچوووول!!

هیچول:نه جدی میگم.نگاه کن.تو میتونی.فرصتشو داری آیدل بشی.اون وقت میتونی جوانمردانه باهاش رقابت کنی.بعدش یه رقابت سنگین بینتون به وجود میاد.طرفدارهاتون از هم جدا میشن و بنگ!!تو فرصتشو داری از این راه حالشو بگیری.بهش فکر کن!

سرمو انداختم پایین.حق با هیچول بود.

ته مین:الان هم با هیچول موافقم هم مخالفم.ولی میدونی...با آیدل شدن یه چیزایی به دست میاری یه چیزایی از دست میدی!

امبر:درسته.زندگی معمولیت با اختلال مواجه میشه.اما مشهور میشی و همه عاشقت میشن.تو قیافت بدک نیست جیون.استعدادشو داری.

ته مین:آره تو خوشگلی!حد اقل در نگاه اول پسر به نظر نمیای!

امبر:الان این تیکه بود؟

ته مین:نه!!!

-یاااا...لی ته مین تو...

-ببین من دارم سعی میکنم به جیون کمک کنم!

-لازم نیست برای کمک به اون به من تیکه بندازی.کسی مجبورت نکرد منو برای این آزمون به عنوان همراهت انتخاب کنی.

و عصبانی از سالن غذاخوری خارج شد.

هیچول:تو گند زدن نمونه نداری ته مین.

ته مین:هوووف...نمیخواستم ناراحتش کنم.

هیونا:فعلا که ناراحتش کردی.

ته مین:چی کار کنم؟

-برو از توی دلش دربیار.

ته مین:چه طوری؟

هیچول:با یک شاخه گل رز.

ته مین:جواب میده؟

گفتم:رز سفید.رز سفید دوست داره.

ته مین باشه ای گفت و از سالن رفت بیرون.

هیونا:ما هم بریم هیچول؟باید تمرین کنیم.

هیچول:باشه همراه من!بریم.

هیچول و هیونا هم از سالن بیرون رفتن.سرمو گذاشتم روی میز.نفس عمیقی کشیدم.شخصی نشست روبه روم.فکر کنم هیچول بود.

-چیزی جا گذاشتی هیچول؟؟

-من هیچول نیستم!!

سرمو آرودم بالا...این...هوففف خدایا خودت کمکم کن.

جی دی:چرا ناهار نمیخوری.

تصمیم گرفتم یه بارم شده مثل آدم باهاش حرف بزنم.چون قیافش نشون نمیداد که قصدش اذیت کردن باشه.

گفتم:اشتها ندارم.

-اگر میخوای تو رقص کم نیاری باید نیرو داشته باشی پس بخور.

قاشقمو برداشتم و شروع کردم.

گفتم:

-چه آهنگی رو انتخاب کردی؟

-آهنگی که مال گروه خودمه.

-کدومشون؟

-ایف یو(if you)

-جدی؟

-آره.به نظرم به صدات میاد که بخونیش.

-همشو که من نمیخونم.درسته؟

-نه نصف نصف.میخوام یه تست صدای کوچیک ازت بگیرم ببینم کدوم تیکه ها به صدات میاد.

-کی شروع میکنیم؟همین بعداز ظهر؟

-من الان وقتم آزاده.

-من کلاس دارم.

-خب پس کلاستو برو و بیا سالن رقص.کلاست تا کی طول میکشه؟

-تا ساعت2ونیم.

-باشه پس من دو و نیم توی سالن رقص منتظرتم.

-پس بقیه ی بچه ها چی؟کسی نمیخواد بیاد توی سالن؟

-نه!سالن فقط برای من و توئه.

ته دلم لرزید.آروم پرسیدم:

-چرا؟

-از بقیه بچه ها پرسیدم.اکثرا میرن خونه ی همدیگه.خودشون گفتن سالن رو نمیخوان.

حاضر بودم قسم بخورم یه فکری تو کله اش داره.یه قاشق گذاشتم دهنمو و گفتم:

-مسابقه کی شروع میشه؟

-دو هفته ی دیگه رو اعلام کردن.سه روز طول میکشه و بعد یه مرد و یه زن رو برای کمپانیشون انتخاب میکنن.

-اوهوم.مشکلی نیست که همراهم تویی.ممکنه بگن پارتیم بودی!

-اینو که میگن.ولی من خودم داورهارو میشناسم.بهشون جریانو میگم که مجبور شدی با من بخونی.

-میشه یه سوال بپرسم؟

-چی؟

-چرا از من بدت میاد؟

-بدم نمیاد.فقط به نظرم لوسی.

-من لوسم؟

-گفتم به نظرم لوسی.

-پس چرا الان داری کمکم میکنی؟

-خودمم نمیدونم.

-و من باید باور کنم پشت این چهره ی مهربون نقشه ی پلیدی نخوابیده؟

-نه!اصولا من آدم متعادلی نیستم یهو دیدی وسط رقص برات زیرپا گرفتم.

و زد زیر خنده.منم خندید و گفتم:

-دستمو میگریم به یقه ی لباست تا تو هم بیوفتی!

-اوه...خوبه!ممنون واقعا

-چه انتظاری داری؟وایسم نگاهت کنم؟

-ترجیح میدم بطری آب خالی کنی رو صورتم!

-اون یه مورد حقت بود.قبول کن رو اعصابی.

-میدونم رو اعصابم.برای همینم کسی زیاد دور و برم نیست.یه جور وحشت همگانی دارن ازم.

-مثلا مثل جزامی ها نگات میکنن؟

-یه همچین چیزی.

-جالبه.

-خب.من دیگه میرم.دو و نیم منتظرتم.

بلند شد خواست بره.برگشت و گفت:

-میشه مثل آدم هم حرف زد.دیدی؟

-خیلی مشکوکی.

-میدونم.به خاطر این..

لیوان آب رو برداشت و پاشید رو صورتم

جی دی:دو به دو مساوی!

و رفت بیرون.کل جمعیت نگاهم میکردن.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-بیچارت میکنم!وایسا...

 




طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: داستان کره ای، داستان بیگ بنگ،  

تاریخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : Soo yung | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :