تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - story love-ep 4

سلام.شرمنده بابت تاخیر.بفرمایید ادامه

پارت چهارم

تفکر جیون:

لعنت بهت جی دراگون.بری زیر تریلی!!سونگ هیون جفت پا بیاد تو صورتت!!بمیریییییییی

در اتاق جی یونگو محکم کوبیدم به هم و بدون توجه به این که توی راهروئه مدرسه بودم داد زدم:

-کدوم احمقی تو قانون نوشته آیدلای کشور هر غلطی دلشون خواست میتونن انجام بدن؟

همه زل زدن به من.در سکوتی وهم آور!!!نگاهشون کردم و گفتم:

-چتونه؟؟؟؟

همه به یه کاری مشغول شدن.صدایی اومد:

جی یونگ:دارن یه بیمار روانی رو از نزدیک میبینن!!

-اوهو..کی به کی میگه بیمار روانی!هه...جک سال بود.

-اوه جدی؟تو از چی اینقدر ناراحت شدی جیون؟این که در حد من نیستی؟

-واقعا شورشو در آوردی.اولش از اون که منو تو کلاس اونطور صدا زدی.اونم از الان که اون تست لعنتی رو اجباریش کردی و از همه بدتر!!وایسادی جلوی من میگی که من باید تو این تست با تو بخونم؟به چه دلیل کوفتی باید این کارو بکنم اون وقت؟میشه بفرمایید؟

-ببین عزیزم.تعداد بچه های کلاس شما فرده.یه نفرتون اضاف میاد.کار بدی کردم گفتم تو با من بخونی؟هااان؟ای دانشجوهایی که وایسادید زل زدی به ما.کار بدی کردم؟

رفتم جلوش وایسادم و گفتم:

-من از تو کمک نخوام کیو باید ببینم هان؟

-ببین برات متاسفم.و اون مسئله ی بیمار بودنت هم به من مربوط نیست اما من فقط نیتم خیر بوده!

-نیت خیر؟میتونم بپرسم کجاش خیره؟

جی یونگ مثل این آدمای مسخره خیره شد به سقف و گفت:

-من پلی شدم برای این که تو به آرزوهات برسی!و تو عوض تشکر اومدی داد و بیداد راه انداختی؟واقعا که!ازت ناامید شدم جیون.اوه خدای من قلبم شکست.

کم کم دیدم دانشجوها دارن طرف اونو میگیرن.برگشتم سمتشون و گفتم:

-شماها چه مرگتون شده؟این همونیه که اگر بهش اجازه بدن هممون رو این جا حلق آویز میکنه.

-مدرک داری؟

-از چی؟

-از این که من ممکنه حلق آویزتون کنم!

-تو کوان جی یونگ...تو!!!

-من چی عزیزم؟

زیپ کیفم رو باز کردم.بطری آب رو بیرون کشیدم و درشو باز کردم و پاشیدم تو صورتش.

گفتم:این عزیزم.نوش جونت!

با بهت نگام میکرد.بطری رو کوبیدم رو زمین و گفتم:

-من با تو تو اون تست شرکت نمیکنم!!

**

وون شیک:من نمیفهمم واقعا شما چندسالتونه؟بچه اید؟

جی دی:اون شروع کرد!

-ها ها ها...عجب رویی داری.ببین من نمیخواستم کاریت داشته باشم ولی دیگه شورشو درآوردی!

وون شیک:جیغ نزن جیون و تو جی یونگ میشه بگی اصل دعواتون سر چیه؟

گفتم:دعوا؟دعوا نیست که!قتله قتل!این میخواد منو بکشه.

جی یونگ:تو به چه جرئتی به من میگی این.

وون شیک:جی یوووونگ!!

جی یونگ:اون شروع کرد.

گفتم:خودت به چه جرئتی به من میگی اون؟

جی یونگ:دلم میخواد!

-منم دلم میخواد

-من ازت بزرگترم حرف نزن.

-بزرگ بودن با سن تخمین زده نمیشه به عقل بستگی داره.

-اوه اوه...یعنی الان تو عاقل تر از منی.

-مطمئن باش.

جی یونگ خواست جوابمو بده که مدیر داد زد:

-استاد کوان و جیون.هر دو یک هفته از دانشگاه تعلیق میشید!

من و جی یونگ:چی؟؟؟

**

یک هفته گذشت.من و اون نیومدیم دانشگاه.تو سلف دانشگاه نشسته بودم و داشتم با حرص ساندویچمو گاز میزدم و به جیون که همراه چندتا استاد دیگه روی میز روبه روییم نشسته بود نگاه میکردم که ته مین و دوستش هیچول و همین طور هیونا و امبر اومدن کنارم نشستن.

امبر:چرا حرصت از استادو سر این بدبخت خالی میکنی؟

ته مین:کم مونده نایلونشو گاز بزنی!

بهشون چشم غره ای رفتم و به هیچول گفتم:

-چولا...تو مخت خوب کار میکنه.ایده ای نظری چیزی نداری من روی این استاد با فهم خالی کنم؟

هیونا:وای خدای من!فرض کن بابات این مدل حرف زدن رو ازت ببینه.از ارث محروم میشی.

گفتم:عوضش حال اینو میگیرم!

خودمم نمیدونم چرا با این بدبخت افتاده بودم رو دنده ی لج کردن.هیچول یه نگاه بهم انداخت و لیوان نوشابه ی جلوم اشاره کرد.بهش چشمک زدم.

امبر:چرا چشمک میزنی؟؟؟با تو ام جیون.هیچول...چرا بهت چشمک زد؟؟یااا...حرف بزنید.

گفتم:جبران میکنم اوپای عزیزم!

لیوان نوشابه رو برداشتم.

ته مین:یا مریم مقدس.هیچول چی بهش گفتی؟

هیچول:هیچی!!شوخی که دیروز با شیوون کردم.

ته مین:من هیچ چیزی نمیدونم.

به جی یونگ نزدیک شدم از پشت سرش داشتم رد میشدم که الکی خودمو انداختم زمین و بعدش بوممم!کل سالن ساکت شدن.جی یونگ از روی صندلیش بلند شد.دهنش باز مونده بود.بهم خیره شد و تا منو دید گفت:

-توی لعنتی!!

بلند شدم.الکی بغض کردم.تعظیم کردم و گفتم:

-معذرت میخوام استاد.حواسم نبود.

-حواست نبود.از قصد این کارو کردی.

-چی؟خدای من نه!از قصد نبود.باور کنید راست میگم.

-بود جیون.واسه من فیلم بازی نکن.

زدم زی گریه.دهن ته مین و هیونا و امبر باز مونده بود.هیچول برام لایک فرستاد.به بقیه ی استادها خیره شدم و گفتم:

-از همتون معذرت میخوام.واقعا نمیدونم چر استاد کوان از من متنفرن!با اجازه من برم...

و با سرعت نور از سلف زدم بیرون.یوهاهاها...خوردی جناب کوان؟نوش جونت!این تازه اولشه.یادت باشه خودت شروعش کردی.حالا من تمومش میکنم.بگرد تا بگردیم...




طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: داستان کره ای، بیگ بنگ، داستان،  

تاریخ : پنجشنبه 24 تیر 1395 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : Soo yung | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :