تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - Ringtones Love Part 5 to 8

برای بزرگ شدن عکس روی اون کلیک کنید.








فردا صبح....

سامارا:
وقتی از خواب بیدار شدم و دیدم ساعت 6 صبح شده و همه هنوز خوابیدن رفتم دست و صورتم رو شستم و به خاطر کار دیروز یونگ مین خیلی عصبانی بودم وبرای این که تلافی کارش رو کنم رفتم
که براش دامی پهن کنم تا آدم بشه توی سشوار من رنگ نریزه همون موقع یه فکر به نظرم رسید
کار شیطانیم رو سریع انجام دادم و پریدم توی رخت خوابم تا این که بالاخره ساعت زنگ خورد
مامانم هم اومد توی اتاق و جفتمون رو بیدار کرد من سریع بیدار شدم ولی یونگ مین هنوز کَپیده بود
و اصلا بیدار نشد مادر گرامی هم به ناچار با ماهیتابه یونگ مین رو بیدار کرد

یونگ مین:
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم که سامارا بدون این که بهم نگاه کنه دستی لای موهاش کشید و بلند شد رفت طبقه پایین خیلی تعجب کردم


سامارا:
از خواب بیدار شدم و برای این که 3 نشه بی توجه به یونگ مین از اتاق اومدم بیرون

همون موقع یونگ مین هم بعد از سامارا اومد طبقه پایین
بابا_ چه عجب یه روز به دون هیچ دعوایی از خواب بیدار شدید
سامارا_ خوب چه کنیم من تسلیم شدم ( سَرِعُمَر)
یونگ مین_ به پیروزی چه لذتی داره بالاخره من بردم
سامارا با قیافه معصوم و شکست خورده آهی کشید و گفت_ آره تو بردی

همگی با آرامش نشستند صبحونه خوردند ولی سامارا سریع تر از همه بلند شد و رفت
حاضر شد و اومد طبقه پایین به یونگ مین گفت
_ یاااااا یونگ مین سریع حاضر شو باید بریم
یونگ مین_ خیلی خوب باشه

یونگ مین هم سریع از پله ها رفت بالا و در کمدش رو باز کرد و به محض باز شدن در یه چیزی محکم پرت شد توی صورت یونگ مین وقتی یونگ مین چشمش رو باز کرد دید کل صورتش شده
غرق روغن موتور و کلا سیاه شده بود

سامارا:
وقتی همه خواب بودند رفتم یه بادکنک رو پر از روغن موتور کردم و طوری توی کمد یونگ مین گذاشتمش که وقتی در رو باز کرد بادکنک مستقیم بخوره توی صورتش

همون موقع داد یونگ مین بالا رفت_ ساماراااااااااااااااااا میکشمت
همون موقع پدر و مادر گرامی از پله ها رفتند بالا و خواستند در و باز کنند که من پریدم جلوشون
و بهشوم گفتم
_ نه نه نه در رو باز نکنید
بابا_ برو کنار ببینم
وقتی در باز شد سطلی که پر از رنگ سفید بود خالی شد روی سر پدر و مادر گرامی
منم خودم رو زدم کوچه علی راست و سوت زنان داشتم عقب عقب میرفتم

بابا_ سامارااااااااااااا میکشمت
مامان_ ای خدا من از دست این دوتا چی کار کنم
یونگ مین که میخواست برای تلافی کردن بیوفته دنبال سامارا با احتیاط از پله ها میاد پایین
سامارا هم با یه ماسک وحشت ناک زیر پله منتظرش بود و به محض دیدن یونگ مین پرید جلوش و اون رو ترسوند
یونگ مین_ جییییییییییییییییییییغ این دیگه چیه؟
 یونگ مین هم که از ترس دستش روی قلب بود و افتاده بود روی زمین
سامارا هم که همش درحال ادا بیرون اوردن بود
سامارا_ ایول به خودم حالا برو کیف کن
وبعد از خونه زد بیرون
یونگ مین_ خفه ات میکنم سامارااااااااااااااااااااااا


سامارا:
منم که از خونه زدم بیرون ولی همش توی فکر سطل رنگی بودم که ریخته شد روی مامان و بابا
ای وای امروز که برم خونه کارم تمومه


توی خونه سامارا:
یونگ مین_ ای وای حالا باید برم حموم الان هم مدرسه ام دیر میشه
بابا_ سامارای ذلیل مرده ببین منو به چه روزی انداخت
مامان_ این وحشی آمازونی بچه من نیست
بابا_ سامارا به خانواده شما رفته که این جوریه
مامان با حرس_ بله؟ خانواده ما که این جوری نیست به خانواده خودتون رفته
این وسط هم مامان و بابا بدجوری باهم دعوا میکردند که ببینند سامارا به کدوم خونواده رفته
یونگ مین هم که توی حموم درحال ساویدن بود و همش میگف الهی بمیری سامارا


امیلیا:
وقتی ساعت زنگ خورد سریع از خواب بیدار شدم و دیدم که جی آر هنوز خوابیده همش داشتم به
کار دیروزش فکر میکردم و اعصابم خورد میشد سریع یه فکری به ذهنم رسید و یه ماژیک برداشتم و شروع کردم خراب کاری روی صورت جی ار و بعد سریع رفتم طبقه پایین و به مامان و بابا سلام کردم و خودم رو زدم به اون راه

مامان_ سلام ، چه عجب بدون دردسر بیدار شدی
منم چپ نگاه مامانم کردم و گفتم کیییییی ، من که همیشه راحت بلند میشدم
بابا_ ببینم این جی آر نمیخواد بیدار بشه؟
مامان_ نمیدونم
همون موقع جی آر از پله ها اومد پایین
امیلیا_ من که همش داشتم یواشکی میخندیدم
مامان و بابا هم که با تعجب داشتند به جی آر نگاه میکردند
جی آر باتعجب_ چیه این جوری بهم نگاه میکنید...هوووووم بی خیال
ورفت تا دست و صورتش رو بشوره
وقتی خواست آب بزنه به صورتش دید که روی پیشونیش نوشته من خرم مغز ندارم


جی آر:
وقتی این نوشته رو روی پیشونیم دیدم از عصبانیت دلم میخواست سقف خونه رو بیارم پایین و با صدای بلند فریاد زدم امیلیااااااااااااااااااااا

امیلیا:
وقتی صدای فریاد جی آر رو فهمیدم خنده ام گرفت و نتونستم خودمم رو کنترل کنم

مامان هم که از ترس صدای جی آر بشقاب از توی دستش افتاد وشکست
بابا_ ای درد ای کوفت تو باز چه مرگته؟

جی آر با عصبانیت از دستشویی اومد بیرون و گفت
_ امیلیا کدوم گوری
امیلیا_ تو گور باباتم بیا پیدام کن
عکس العمل بابا_ چی ؟!! تو گور من برو تو گورخودت
امیلیا- نه بابا گور تو جاش باز تر و شیک تره
جی آر_ میکشمت
و بعد افتاد دنبال امیلیا و هر دو دور خونه چرخ میخوردن
امیلیا_ آرام حیوان ، آرام وحشی
جی آر_ درد ، کوفت میکشمت بچه ژیگول
امیلیا_ هه هه هه خواب دیدی خیرباشه
مامان هم که دیگه کنترلش رو از دست داده بود بلند فریاد زد بس کنید دیگه با هردوتونم خفه شید
با فریاد مادر گرامی امیلیا و جی آر از ترس 6 متر پریدن آسمون
مامان_ خیلی خوب دیگه دارید دیوونه ام میکنید و بعد جارو روبرداشت وافتاد به جون من و جی آر
بهمین طور داشتیم دور خدمون میگشتیم تا این که با هزار بدبختی از دست مادر گرامی فرار کردیم

امیلیا:
همون جور که داشتم میرفتیم مدرسه جی آر هم دستش رو محکم میکشید روی  پیشونیش تا نوشته رو پاک کنه ...
جی آر_ پاک شد؟؟
امیلیا همون جور که بهش میخندید سرش رو تکون داد یعنی اره
جی آر_مرگ میگم پاک شد یا نه ؟
امیلیا هم به حالت حرصی_ آره صورتت آسفالت شد بسته دیگه اههه
جی آر_ دارم برات نگران نباش 
امیلیا_ بیشن بینیم جوجه فکولی
جی آر_ جوجه عمته حالیت میکنم جوجه کیه
امیلیا_ آخی جوجه کوچولو قلدر شده
جی آر تا دم در مدرسه افتاد دنبال امیلیا و امیلیا هم میخندید و از دستش فرار میکرد

سامارا:
بعد از کار امروزم خیلی از یه طرف خوشحال بودم و از طرف دیگه ناراحت همش مونده بودم که اگه برم خونه مامان و بابا چه بلایی به سرم میارن تا این که رسیدم جلوی در مدرسه و با خودم گفتم
_ اوق بازم مدرسه یعنی حاضرم توی تیمارستان باشم ولی توی مدرسه نباشم الان هم اون معاون تارخ گذشته میاد و میگه سامارا کار خدماتیت مونده
همین طور که با خودم حرف میزدم و میرفتم معاون اومد پشت سرم و بهم گفت_ سامارا
منم ترسیدم و برگشتم گفتم_ سلام آقای کانگ
آقای کانگ_ ببینم کار خدماتی تون رو خوب انجام دادید
من_ آره بابا خیالت راحت
آقای کانگ_ نبینم دوباره از زیر کار در برید
من_ کیییییی؟ من؟! نه بابا من کی از زیر کار در رفتم
آقای کانگ با حالتی مرموز گفت_ یعنی میخوای بگی تاحالا از زیر هیچ کاری در نرفتی؟
من_ نه به جون تو
که یه دفه زنگ خورد
آقای کانگ _ خیلی خوب میتونی بری
من_ نیازی نبود بهم بگی
آقای کانگ _ چیزی گفتی
من_ نه نه نه گفتم چشم میرم
منم ول کردم و رفتم سمت کلاسم و مثل بچه آدم نشستم و مثلا کتابم رو باز کردم که یعنی دارم میخونم خیر سرم

امیلیا_ همین طور از دست جی آر فرار کردم و رفتم توی کلاس و دیدم سامارا نشسته و داره کتاب درسی میخونه ماشاالله از بس بچه درس خونیه کتاب رو برعکس گرفته و میخونه
رفتم نشستم کنارش و بهش سلام کردم
امیلیا_ سلام
سامارا_ سلام
امیلیا_ چیه امروز رنگت پریده؟
سامارا_ چیزی نیست
امیلیا_  دِ بگو دیگه
سامارا هم تمام ماجرا رو برای امیلیا گفت امیلیا هم از خنده روده بر شده بود بعد امیلیا شروع کرد به تعریف کردن که امروز صبح چه بلایی به سر جی آر آورده و سامارا هم از خنده غش کرد

جی آر_ سریع وارد کلاسم شدم و دیدم که هنوز یونگ مین نیومده فکر کردم غایبه ، رفتم نشستم و با گوشیم همش وَر میرفتم

یونگ مین:
بعد از رفت سامارا رفتم حموم و توی حموم بهش فحش میدادم و هرچی این بدن لامصب رو می ساویدم هنوز هم بوی روغن میداد خیلی اعصابم خورد بود وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم دیرم شده سریع آماده شدم و رفتم مدرسه و توی مدرسه هم همش غرغر های مدیر و معاون توی گوشم بود تا این که بالاخره اجازه دادن که برم سرکلاسم وقتی رفتم توی کلاس معلم داشت درس میداد  و از معلم اجازه گرفتم و نشستم و دیدم جی آر  با پیشونیش داره ور میره 


جی آر:
بعد از دیدن یونگ مین با اون موهای خیس و حالت عصبانی خیلی تعجب کردم و وقتی که نشست
جی آر=سلام تازه از حمام بر میگردی..چی شده دیر کردی؟
یونگ مین=هیچی تقصیر سامارا شد..تو چرا با دستمال افتادی به جون پیشونیت
جی آر دست مال رو از روی پیشونیش جدا کرد با دیدن نوشته روی پیشونیش زدم زیر خنده..(من خرم مغز ندارم)
جی آر=کار امیلیاست اووووفففف.
یونگ مین_ همش به خاطر اون سامارای لعنتی دیر رسیدم مدرسه و کم کم همه چیز رو به جی آر گفت و اونم از تعجب شاخش در اومد
یونگ مین_ واقعا مسخره است

تا این که بالاخره زنگ خورد


سامارا و امیلیا:
هر دو سرفتند توی حیاط مدرسه و یه جای خیلی خوب جایی که هیچ کسی نمیتونه اون جا بره رو پیدا کردند درست پشت درخت ها

جی آر و یونگ مین هم بعد از خوردن زنگ رفتند توی حیاط تا حساب سامارا  و امیلیا رو برسن
ولی وقتی همه جا رو گشتند و دیدن خبری ازشون نیست تعجب کردن

تا این که بالاخره نزدیک به زنگ آخر شد و معاون با خط کش آهنی و بلندش اومد دنبال هر 4 نفرشون چون باید کارشون رو انجام میدادن ووقتی که معاون همشون رو برد جی آر و یونگ مین
با دیدن سامارا و امیلیا عصبانی شدند و بهشون چپ چپ نگاه میکردند




طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: داستان های کره ای، داستان، داستان کره ای زنگ عشق، Ringtones Love، kpop، زنگ عشق،  

تاریخ : سه شنبه 22 تیر 1395 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : | Comments
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :