تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - story love-ep 3

 

سلام.اینم قسمت سوم!

روزهای آپ این داستان یکشنبه و سه شنبه هستش بچه ها.اگر نشد آپ کنم حتما اطلاع میدم.بفرمایید ادامه

 

اسامی رو خوند.به جیون که رسید مکث کرد.نگاه چپی بهش انداخت و گفت:

-قرار بود تو و ته مین بیرون از کلاس من باشید!

باپررویی جوابشو داد:

-ته مین به من مربوط نیست اما مدیر اجازه ی حضور من توی کلاس شمارو دادن و فکر کنم شما نخواید روی حرف مدیر حرف بزنید.جی یونگ پوفی کرد و بقیه ی اسامی رو خوند.ته مین سر کلاس نبود.جی یونگ شروع کرد به توضیح دادن.جیون با دقت حرف ها و کلماتی که جی یونگ میگفت رو به خاطر میسپرد.و گه گاهی هم اون هارو یادداشت میکرد.جی یونگ هم در طول تدریسش حتی به جیون نگاه هم نمیکرد و این کمی برای همه ی بچه ها عجیب بود.در پایان کلاس،جی یونگ تکالیف جدیدی به دانشجوهاش داد و از کلاس بیرون رفت.ته مین در کلاس رو باز کرد و دوید سمت جیون.از اون سمت هم هیونا و امبر ریختن سر جیون.

جیون:اوه...چیزی شده؟

ته مین:اخبار دست توئه!

جیون:چی من؟

هیونا:بگو ببینم.چرا تو و جی دی اینقدر با هم بد رفتار میکنید؟

امبر:راست میگه.بدجور مشکوک میزنید.نکنه یه خبراییه و دارید سعی میکنید با این رفتار چیزی لو ندید.درسته؟

جیون:خدای من میشه شایعه پراکنی نکنید؟من و اون؟از روی چه حسابی اینو میگید؟

هیونا:آخه مشکوکید.وقتایی که سرتو مینداخت پایین استاد بهت پوزخند میزد.

ایشی گفت و جواب داد:

-پوزخند زدن اون یارو به من چه ربطی داره؟؟مگه هرکاری کرد من مقصرم؟؟؟اه...

همین موقع صدایی میخکوبشون کرد:

جی یونگ:همین یارو داره میگه بیا دفتر مدیر.هم من هم اون کارت داریم.سریعا جیون!

امبر و هیونا و ته مین هین بلندی کشیدن و گفتن:

-جی یونگ بود؟؟؟؟

**

سرش رو الکی انداخته بود پایین تا ابراز پشیمونی بکنه.

جی یونگ:داشتم میگفتم و در کمال پررویی به من گفت یارو!!

مدیر:استاد کوان بیرون منتظر باشید.

جی یونگ نگاه چپی به جیون انداخت و رفت بیرون.

وون شیک(مدیر):خب...ظاهرا این بار اون جلوتره.

-خدای من شما هم دارید میگید این یه بازیه که اون جلوتره؟

-منم؟مگه قبل از من کسی هم اینو بهت گفته؟

-سونگ هیون...تاپ منظورمه.هم گروهی استاد.

-اوه تاپ...خب میدونی تاپ و جی دی خیلی صمیمی هستن.مثل دوتابرادر.من واقعا نمیدونم جی دی چرا باهات مشکل داره اما میدونم این مشکل چیز خوبی نیست و باید هرچه سریعتر رفع بشه.

-و من قراره رفعش کنم؟خدای من...

-ببین جیون.من واقعا دلم نمیخواد بین یه شاگرد و استادش اختلافی وجود داشته باشه چه برسه بین تو و اون.پس سعی کن حتی پشت سرشم حرف نزنی!

-هوممم...دلم میخواد موهامو از ته بکشم!!!

-آروم باش دختر.حالا برو سر کلاست.

**

داشتم برمیگشتم به کلاس که دیدم چندتا از بچه ها دور پنل توی سالن جمع شدن.یه کاغذ اون جا بود.ته مینردیف اول ایستاده بود.صداش زدم:

-ته مین!!!

منو دید.از بین جمعیت منو کشید سمت خودش و گفت:

-اینو دیدی؟

-نه..این چی هست؟

-مسابقات تست صداست.برای یه کمپانی بزرگ.گفتن یه پسر و یه دختر باید با هم بخونن.

امبر هم از بین جمعیت بیرون اومد و کنارمون ایستاد و گفت:

-یعنی زوجی؟اوه خدایا دست بردار.پسرا از دومتری منم رد نمیشن!

ته مین:من چیم پس؟در فاصله ی بیست سانتیت ایستادم.

امبر:مشکل اینجاست تو هیچ چیزت شبیه پسرا نیست!!

ته مین:هاااااان؟

امبر:مگه دروغ میگم؟خود من روز اول فکر کردم دختری.

-یاااا...امبر...تفکرت واقعا اینه؟

جیون زد توی سر جفتشون رو گفت:

-دعوا نکنید بذارید ببینم چی نوشته!

امبر:خوندن نداره بابا.کدوم ما صدا داریم آخه؟

ته مین:تو صدات خوبه بد نیست.

امبر:واقعا؟

-آره صدات خیلی خوبه.

-اوه ممنون.

جیون:خیله خب حالا لازم نیست عشق و علاقه پرتاب کنید برای هم.فهمیدیم هوای همدیگه رو دارید.من رفتم.

ته مین:شرکت نمیکنی؟

هر سه از بین جمعیت بیرون اومدن.ته مین بازوی جیون رو کشید و گفت:

-واقعا شرکت نمیکنی؟چرا؟

جیون:اولا اصلا وقتش رو ندارم.بعد از پدرم من باید کارخونمون رو بگردونم وقتی برای این کارها نمیمونه.همین که این جام کلی با پدرم صحبت کردم!

-واقعا؟

هیونا هم بهشون اضافه شد و گفت:

-کدوماتون شرکت میکنین؟

همه با هم جواب دادن:

-هیچ کدوم!!!

-و چرا؟

امبر:من حال ندارم.

ته مین:زوج ندارم.

جیون:وقت ندارم.

هیونا دستش رو بالا آورد و گفت:

-قانع شدم بچه ها.راستی همین الان استاد کوان خواسته جمع بشیم تو کلاس.نمیدونم چرا.

**

جی دراگون:شرکت در این مسابقه اجباریه!!

کل کلاس:چی؟؟؟؟

هیونا:اما استاد...

جی دی:نمیخوام حرفی باشه هیونا.همین که گفتم.هرکسی که شرکت نکنه این ترم پاس نمیشه.

پچ پچ کل کلاس رو گرفت.

جی دراگون:خیله خب خیله خب.حرف زدن کافیه.ازتون میخوام یه زوج رو انتخاب کنید.آهنگی که قراره بخونید رو هم آماده میکنید و جلسه ی بعدی میخوام همتون آماده باشید

بار دیگه کلاس پر از همهمه شد.جی یونگ ابرویی بالا انداخت و گفت:

-موفق باشید.

هیونا موهاش رو ریخت به هم و جیغ زد:

-استاد دیوونه!!

ته مین:داد نزن الان میشنوه.

جیون سرشو کوبید روی میز و گفت:

-این واقعا نمیفهمه من وقت ندارم؟من باید با بابام صحبت کنم؟باید سر این زبون نفهم داد بزنم؟من باید یه خورده فکر کنم!!!

امبر:آروووم باش جیون.آروم.حوصله ی اعصاب داغون تو یکی رو این وسط ندارم!!!

جیون پوفی کرد.وسایلش رو برداشت و زد بیرون.باید با خود جی یونگ حرف میزد و این بار مهم نبود تهش چی میشه.اون جی دراگون واقعا روی اعصابش داشت راه میرفت!




طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: داستان کره ای، داستان عشق،  

تاریخ : یکشنبه 20 تیر 1395 | 06:13 ب.ظ | نویسنده : Soo yung | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :