تبلیغات
❅❅Ice♔Anjel❅❅ - Ringtones Love Part 1 to 4


برای بزرگ شدن عکس روی اون کلیک کنید.


نام داستان: زنگ عشق
ژانر: عاشقانه ، کمدی











بازم فصل مزخرف مدرسه شروع شد روز اول مدرسه بود ...

امیلیا:

صبح شده بود و ساعت لعنتی دوباره زنگ خورد منم از ترس از روی تختم افتادم و صدای جیغم رفت آسمون همون موقع جی آر هم از ترس و صدای جیغ من از خواب بلند شد
جی آر_ وای خدا صدای چی بود؟
من_ نترس بابا من بودم از روتخت افتادم
جی آر_ ای بمیری که مردم از  ترس
همون موقع درباز شد و مامانم اومد داخل
مامان_ ببینم چی شد؟
جی آر_ چیزی نیست مامان فقط یه شهاب سنگ خورد به زمین
من_ خفه شو جی آر تا خفه ات نکردم
مامان_ بس کنید دیگه بازم مثل دیوونه ها شروع کردید ... بلند شید صبحونه آماده است باید سریع
آماده بشید برید مدرسه ، نکنه میخواید روز اول مدرسه دیربرید سرکلاس
جی آر_ ولم کن مامان بزار بخوام و پتو رو کشید روی سرش و گرفت خوابید
منم که از رو زمین بلند شدم و گفتم_ یاااااااا جی آر بلند شو تا کار دستت ندادم
جی آر_ ببین من دیشب اصلا نخوابیدم پس برو و من رو راحت بزار
من_ باشه هرطور راحتی و زیر لب گفتم حسابت رو میرسم و از اتاق رفتم بیرون سریع رفتم آشپزخونه و یه پارچ آب از تو یخچال برداشتم و باسرعت 360 کیلومتر درساعت از پله ها رفتم بالا و خیلی آروم به جی آر نزدیک شدم و گفتم
_ یاااااا جی آر بلند شو الان دیرمون میشه
جی آر_ چه قدر غر میزنی نمیخوام
منم بدون هیچ معطلی پارچ آب سرد رو روی جی آر خالی کردم
جی آر با عصبانیت_ یاااااااااا تو چه غلطی کردی؟
من_ حقته خرس تنبل بلند شو
جی آر هم با عصبانیت بالشتش رو برداشت و افتاد دنبالم و منم پابه فرار گذاشتم
جی آر_ اگه دستم بهت برسه میکشمت
من_ به همین خیال باش
منم همین طور درحال دویدن بودم که با پدر گرامی یکی شدم
بابا_ هی هی هی شما دوتا ، دیگه کافیه
جی آر_ آخه
بابا_ حرف نباشه
جی آر هم با عصبانیت بالشت رو توی دستش فشار میداد و وقتی که بابا روبش رو برگردوند
اون بالشت رو به سمتم پرت کرد و خورد یه کتفم
من_ یاااااا
بابا_ گفتم بسه دیگه
روبم رو کردم سمت جی آر
جی آر_ میکشمت
منم شکلکی براش بیرون آوردم
هردو رفتیم پای میز صبحونه و شروع کردیم به صبحونه خوردن و در حین صبحونه خوردن من و
جی آربا پاهامون به هم زیر میز لگد میزدیم طوری که میز تکون میخورد
بابا_ با شما دوتا هستم بس کنیییییییییید
من و جی آرهم دیگه تمومش کردیم  و بعد آماده شدیم که بریم مدرسه


سامارا:
صبح با صدای ساعت از خواب بیدارشدم و دیدم که هنوزیونگ مین بلند نشده آروم رفتم کنار گوشش
و با صدای بلند فریاد زدم صبح شده بلند شووووووووو
یونگ مین_ از ترس 6 متر پرید آسمون
من_ نه بابا میبینم که پرشت عالیه
یونگ مین_ یااااااااا مگه مرض داری؟
من_ آره چند کیلو میخوای؟
یونگ مین_ ای بچه پررو
من_ منم سریع رفتم توی آشپز خونه و مستقیم وایسادم کنار بابام و دستم رو انداختم دور گردنش
بابا_ باز چی کار کردی؟
یونگ مین از راه رسید
من_ هیچ کاری نکردم این وحشی آمازونی میخواد منو ازیت کنه
یونگ مین_ یه وحشی آمازونی بهت نشون بدم که تا اون سرش نا پیدا
و شروع کرد دنبال من افتادن و همش دور میز چرخ میخوردیم
یونگ مین_ وایسا ببینم
من_ بابا این وحشی رو باید به یه جا ببندید خطرناکه
مامان که دیگه صبرش تموم شده بود با صدای بلند داد زد_ بسه دیگه
یه دفه یه سکوت عجیب کل خونه رو گرفت
بابا در حالی که رنگش پریده بود و چشماش از تعجب زده بود بیرون آروم گفت_ اینم باید یه جا ببندیم و گرنه کار دستمون میده
منم که متوجه حرف بابا شدم گفتم_ هااااااا
بابا_ هان هیچی و با صدای بلند و خشونت گفت ای بابا خوب مادرتون راست میگه
منم که هنگ کرده بودن گفتم_ جاااااااااااان چی شد؟
مامان_ بسه بشینید صبحونه بخورید باید برید مدرسه ، نباید روز اول رو دیر برسید
من و یونگ مین هم دیگه آروم نشستیم و صبحونمون رو خوردیم و بعد آماده شدیم که بریم مدرسه


امیلیا:
وقتی رسیدیم مدرسه من و جی آر از ماشین پیاده شدیم و وارد ساختمون مدرسه شدیم منم که بدجوری
فوضولیم گل کرده بود خواستم برم اطراف مدرسه رو یه گشتی بزنم
جی آر_ کجا؟
من_ خونه آغا شجا
جی آر_ ببین اگه دردسر درست کنی میکشمت
من_ نترس بابا میخوام برم این اطراف رو یه گشتی بزنم
جی آر_ خیلی خوب باشه میتونی بری
من_ نیازی به اجازه تو نبود که بهم بگی میتونم برم
جی آر_ چی گفتی؟
من_ همینی که شنوفتی
جی آر_ خیلی پررویی
من_ تازه کجاشو دیدی... خیلی خوب وقتم رو نگیر من دیگه میرم
منم رفتم برای این که کل مدرسه رو دید بزنم
جی آر_ خدا شفا بده ولی بزار بعد به خدمتت میرسم


سامارا:
وقتی با یونگ مین وارد مدرسه شدم یه نفس عمیق کشیدم
یونگ مین_ چیه ؟ براچی نفس عمیق میکشی تو که از مدرسه بدت میاد
من_ هیچی فقط خواستم بوی گند مدرسه رو استشمام کنم
یونگ مین_چی؟
من_ هیچی
یونگ مین_ دیوونه...خیلی خوب من دیگه میرم
من_ نه نه کجا بفرمایید بیاید
یونگ مین_ تو امروز چه مرگته
من_ هیچی چیزی نیست
یونگ مین_ نکنه تنت میخاره
من_ آره بدجوری هم میخاره
یونگ مین_ بچه پرور حیف که این جا نمیشه وگرنه حسابت رو میرسیدم
من_ براش زبونی بیرون آوردم و تنه ای بهش زدم و خودم اول وارد شدم
یونگ مین_ بچه پرو


امیلیا:
من_ اصلا هرچی این مدرسه رو نظاره میکردم سیر نمیشدم همش منو یاد تیمارستان مینداخت
یعنی دل میگفت هرچی مدرسه توی دنیا هست مخصوصا سئول رو نابود کنی ، لعنتی آخه من
نمیدونم براچی مدرسه رو نکردند دل بخواهی تا هرکسی که دوست داشته باشه بره
همش با خودم کلنجار میرفتم و اصلا حوصله درس و مدرسه نداشتم


جی آر:
وقتی وارد کلاسم شدم تمام پسرها نشسته بودند دورهم و باهم میگفتن و میخندیدن منم که اصلا
حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم رفتم نشستم و هردو پامو گذاشتم روی میز و موبایلم رو بیرون آوردم وهدفون رو گذاشتم توی گوشم و یه آهنگ خیلی باحال گذاشتم و گوش دادم


یونگ مین:
وقتی سامارا رفت توی دلم همش میخواستم یه کاری کنم که کار امروز صبحش رو طلافی کنم
تا این که رسیدم و رفتم توی کلاسم و دیدم همه پسرها گروه گروه نشستن و دارن باهم حرف میزنن و
میخندند منم خیلی بی حوصله بودم که یه دفه چشمم به یه پسر افتاد که خودش تنها نشسته و هدفون هم
گذاشته توی گوشش و پاهاشم روی میز گذاشته و داره آهنگ گوش میده و بی توجه به همه چیزه
منم رفتم کنارش نشستم و موبایلم رو بیرون آوردم و شروع کردم به بازی کردن


سامارا:
اصلا از از این مدرسه خوشم نمیاد آخه این چیه که باید حتما بریم مدرسه اوق
همین طور رفتم تا رسیدم به کلاسم و دیدم بله همه دخترها دارن درباره دوست پسراشون و لوازم
آرایشی بحث میکنن منم که حوصله نداشتم کیفم رو گذاشتم توی کمدم و رفتم بیرون از کلاس و توی
بقیه کلاس ها و حیاط مدرسه ول میچرخیدم



بالاخره زنگ کلاس خورد همه وارد کلاس شدند

سامارا:
ای بابا بازم شروع شد قیافه نحص این معلم هارو من ببینم با حالت کسلی و عصبانی رفتم و نشسم
همون موقع هم یه دختر با حالت عصبانی وارد کلاس شد چهره بامزه ای داشت و اومد درست کنار
من نشست و از بی حوصلگی سرش رو گذاشت رو میز


امیلیا:
اصلا حوصله هیچ معلمی رو نداشتم که بخواد برام فک بزنه از بی حالی سرم رو گذاشتم روی میز


جی آر و یونگ مین:
وقتی معلم وارد کلاس شد با خودم گفتم خیلی خوب دردسر مدرسه هم شروع شد


امیلیا و سامارا:
وقتی معلم وارد شد پیش خودم گفتم ای خدا بازم شروع شد

معلم داشت خودش رو معرفی میکرد و شیوه تدریس رو به بچه ها میگفت ولی عکس العمل بچه ها:
جی آر_ همش تو فاز آهنگ بود و نمیدونست این داره چی میگه و به یونگ مین که داشت بازی میکرد خیره شده بود
یونگ مین_ بدجور محو بازی کردن بود و حتی نفهمید معلم کی اومده
امیلیا_ خمیازه ای کشید و توی موبایلش داشت کلیپ نگاه میکرد
سامارا_ دستی لای موهاش کشید و یه هدفون گذاشت توی گوشش و شروع کرد به آدامس خوردن
و نوشتن یادداشت توی دفترش
تا این که کم کم زنگ استراحت خورد و معلم رفت بیرون

جی آر و یونگ مین:
از کلاس رفتند بیرون بدون هیچ توجهی به هم جی آر رفت سمت بوفه تا براخودش شیرکاکائو بگیره
یونگ مین هم رفت توی حیاط و نشست روی یه نیمکت و به بقیه بازی ادامه داد درحین بازی بود که
یه دفه دید یه نفر جلوش وایساده سرش رو آورد بالا ودید که همون پسریه که توی کلاس کنارش نشسته بود و بهش گفت_ میتونم کنارت بشینم
یونگ مین_ آره حتما بیا بشین
_ من جی آر هستم باهم توی یه کلاسیم و شما؟
_منم یونگ مین هستم
جی آر_ از آشناییت خوشبختم
یونگ مین_ منم همین طور
جی آر_ سرکلاس دیدمت که داری بازی میکنی
یونگ مین_ آره چون حوصله معلم ها رو ندارم
جی آر_ منم همین طور...منم توی مدت کلاس همش آهنگ گوش میدادم چون اصلا از مدرسه خوشم نمیاد و حوصله هیچ معلمی رو هم ندارم
یونگ مین_ چه جالب دقیقا منم همین طوریم


امیلیا و سامارا:
بعد از خوردن زنگ از کلاس زدند بیرون امیلیا درحال رفتن بود که یه دفه با یه پسر برخورد کرد
پسر_ هی جلو چشمت رو نگاه کن
امیلیا_ با حالت عصبانیت به اون پسر نگاه کرد
پسر_ چیه ؟ دعوا داری؟ این جوری نگاه میکنی فکر نکن ترسناک میشی که من ازت بترسم
امیلیا_ زر بی خود نزن برو کنار بزار باد بیاد مرتیکه شلغم چیزی حالیش نیست وایساده سخنرانی میکنه ، فکر کرده کیه  ، مسخره
پسر_ ببینم تو چی گفتی؟
امیلیا_ حرف رو یه بار میزنن گوشت مشکل داره برو دکتر
پسر_ خیلی پررویی

سامارا:
بعد از این که از کلاس رفتم بیرون سریع رفتم بوفه و یه لیوان قهوه گرفتم و بعد رفتم سمت کلاس تا
دفترچه ام رو بیارم و دیدم همون دختره توی کلاسمون داره با یه پسر بحث میکنه منم بی توجه از
کنارش خواستم رد بشم

امیلیا:
درحین دعوا بودم که یکی از دخترهای کلاسمون بایه لیوان قهوه اومد

سامارا_ خواستم رد بشم برم که دیدم دستم خود به خود رفت یه سمت دیگه
امیلیا_ سریع دست دختره رو طرف خودم کشیدم و قهوه داغ توی لیوانش رو ریختم روی صورت پسره که اونم بدجوری عصبانی شد
سامارا_ وقتی نگاه کردم دیدم اون دختر دستم رو کشید و قهوه رو ریخت روی پسره

سامارا و امیلیا_ به هم نگاه کردند و اون موقع فهمیدن که چی شده
پسره هم با عصبانیت به سامارا نگاه کرد و گفت_ به چه جرعتی قهوه داغ میریزی روی من
سامارا_ به جان جدم من نبودم
پسر_ لیوان قهوه که دست توئه
سامارا یه نگاهی به دستش انداخت و بعد سرش رو بلند کرد یه نیش خندی زد و گفت_ آره
مثل این که واقعا این لیوان دست منه
پسره هم عصبانی شد و با 4 تا از دوستاش افتادن دنبال امیلیا و سامارا
درحین فرار کردن:
سامارا_ ببینم مجبور بودی اون کاررو کنی؟
امیلیا_ چاره دیگه ای نبود باید حقش رو میزاشتم کف دستش
سامارا_ ای بابا الان 5 تا آدم افتادن دنبالمون
امیلیا_ ای وای چی کار کنیم
سامارا_ بریم سمت حیاط
پسره و دوستاش هم به امیلیا و سامارا میگفتند_ وایسید اگه دستم بهتون برسه تیکه بزرگتون گوشتونه ، میکشمتون
وقتی امیلیا و سامارا رفتند توی حیاط مدرسه سریع رفتند پشت یه ستون قایم شدند
سامارا_ وای خدا .... فکر کنم نفهمیدن که اومدیم بیرون
امیلیا_ آره خیلی خوب شد
وبعد جفتشون زدند زیز خنده
امیلیا_ راستی ببخشید من امیلیا هستم و شما
_ منم سامارا هستم
امیلیا_ آهان خوشبختم
سامارا_ منم همین طور
هر دو داشتند از پشت ستون نگاه میکردند بدون این که حواسشون به پشت سرشون باشه
یه دفه یه صدایی گفت_ بالاخره پیداتون کردم
امیلیا و سامارا هردو جیغ زیدند ولی سامارا کنترلش رو از دست داد و بی اختیاد یکی محکم
زد توی صورت پسره
پسره با عصبانیت_ مییییییییکشمتووووووووووون
امیلیا سریع دست سامارا رو کشید و باهم فرار کردند

جی آر و یونگ مین:
هردو نشسته بودند با هم حرف میزدند که یه دفه متوجه میشن 5 تا آدم افتادند دنبال امیلیا و سامارا
و هردو همزمان اسم امیلیا و سامارا رو آوردند و دویدند طرفشون و سریع دستشون رو گرفتند و
بردند توی حیاط پشتی مدرسه
یونگ مین_ رو کرد به سامارا و گفت_ ببینم باز چه گندی زدی
سامارا_ به جان جدم من هیچ کاری نکردم
یونگ مین_ آره تو گفتی منم باور کردم
جی آر رو کرد به امیلیا و گفت_ میشه تو یه جا بری و دردسر درست نکنی
امیلیا_ نه نمیشه
سامارا_ خوب حالا چی کار کنیم؟
جی آر_ هیچی ببخشید که به خاطر خواهرم توی دردسر افتادید
یونگ مین_ نه من معذرت میخوام آخه خواهرم خیلی دردسر سازه
جی آر_ چه جالب درست مثل خواهر من
وقتی یونگ مین و جی آر فهمیدند که چی گفتند رو کردند به امیلیا و سامارا و گفتند
شما ها باهم دسته گل آب دادید
امیلیا یه خنده شرورانه زد و گفت_ چه کنیم دیگه تو خونمونه که این جوری باشیم
سامارا_ حالا چیز زیاد مهمی هم نیست
یونگ مین با عصبانیت_ چی؟ مهم نیست
همون موقع هر5 تا پسر هم اومدند توی حیاط پشتی مدرسه

جی آر رو کرد به یونگ مین و گفت_ هی رسیدند
یونگ مین هم به امیلیا و سامارا گفت_ شماها برید عقب
سامارا_ پس میخواستی بیایم جلو
یونگ مین_ دیوونه ام کردی بس کن
پسره رو کرد به جی آر و گفت_ هی شما دوتا تا نزدم داغونتون کنم برید کنار
یونگ مین_ خواب دیدی خیر باشه برو بزار باد بیاد
جی آر_ جوجه رو آخر پاییز میشمارن تو بهتره بری خونه ور دل مامان جونت بازی کنی بچه
یکی از دوست های پسره اومد جلو و گفت_ ما با اون دوتا کار داریم
امیلیا_ ولی ما با شماها هیچ کاری نداریم
همون موقع یکی از اون پسرها با عصبانیت حمله کرد سمت یونگ مین
که جی آر اون رو محکم زد و بعد یکی دیگه خواست به جی آر حمله کنه که یونگ مین
با یه لگد اون رو پرت کرد سمت دیگه و این جوری شد که یه دعوای اساسی راه افتاد
امیلیا و سامارا هم که انگار داشتند مسابقه نگاه میکردند به یونگ مین و جی آر میگفتند
_ آفرین آفرین بزنش تا جونش درآد بزن بزن بکشش
همون موقع سروکله مدیر و معاون و چندتا معلم دیگه پیداشد و هر9 نفرمون رو بردند توی دفتر
و کمیته انظباتی تشکیل دادند
مدیر_ ببینم این جا چه خبر؟... شماها روز اول مدرسه جای این که دوست پیدا کنید باهم
دعوا میکنید؟ این خیلی مسخره است زود یکی توضیح بده ببینم این جا چه خبره؟
پسره که قهوه ریخته بود روش اسمش مین هو بود اونم تمام ماجرا رو گفت
مدیر_ خیلی خوب همتون باید یه نامه عذرخواهی بنویسید اما چون این اولین بارتون بوده
اشکالی نداره میبخشمتون ولی دفعه بعد بخششی در کار نیست و از معاون آقای کانگ خواست که
به این موضوع رسیدگی کنه پس هر9 نفرمون رو برد توی یه اتاق دیگه و همگی نشستیم پشت میز و
یه برگ کاغذ هم گذاشت جلومون و ازمون خواست که نامه عذرخواهی بنویسیم
بعد از نوشتن نامه معاون از یونگ مین خواست تابرگه ها رو جمع کنه و بعد هر9 نفرمون رو بردند
دوباره دفتر مدیر و برگه های عذرخواهی رو بهشون تحویل دادند
مدیر_ خیلی خوب بزار بخونم چی نوشته
تک تک برگه ها رو خوند که اون 5 تا پسر به خوبی عذر خواهی کردند ولی وقتی برگه های اون 4
خواهر و برادر خوند تعجب کرد چون هرکدوم به جای عذرخواهی چیزای دیگه نوشته بودند
امیلیا_ به من چه خودش شروع کرد من معذرت خواهی نمیکنم به غرورم بر میخوره
سامارا_ وظیفشه معذرت بخواد من غرورم رو زیر پا نمیزارم
یونگ مین_ حقشه مشت بخوره تا آدم بشه دفعه دیگه به خواهرم نزدیک نشه
جی آر_ باید بیشتر میزدمش تا آدم بشه بچه پرو به چه جرعت به خواهرم نزدیک شده
مدیر_ خیلی خوب شما 5 نفر برید ولی شما 4 نفر بمونید
بعد از رفتن اون 5 نفر مدیر گفت
_ این چیزا چیه که نوشتید و تک تک برگه ها رو خوند
یونگ مین_ خوب راست میگیم همش تقصیر اونهاست
مدیر_ فایده ای نداره باید یه فکری به حالتون کنم .... چه طوره با کارخدماتی برای مدرسه شروع کنیم این جوره بهتره نه؟ ... از امروز شما 4 نفر به مدت یک هفته تنبیه هستید
باشنیدن این حرف از طرف مدیر قیافه هر4 نفر شد شکل علامت سوال و بعد همگی از دفتر مدیر
اومدند بیرون و رفتند سرکلاسشون

یونگ مین و جی آر:
جی آر_ حالا ما با این کار خدماتی چی کار کنیم...لعنتی
یونگ ین_ من اعصاب ندارم ابن مدیر هم وقت گیر آورده بره رو اعصاب آخه منو چه به این کارها
جی آر_ دلم میخواد فک مین هو رو خورد کنم ... همش تقصیر امیلیاست
یونگ مین_ نه تقصیر ساماراست اون بود که قهوه ریخت روی مین هو
جی آر_ من اصلا نمیدونم چرا امیلیا اینقدر دردسر درست میکنه
یونگ مین_ هووووف باید یه فکری به حال سامارا و امیلیا کنیم


امیلیا و سامارا:
وقتی رفتیم توی کلاس مستقیم نشستیم روی صندلی هامون
سامارا_ من عمرا اگه بخوام توی این خراب شده کار کنم
امیلیا_ به من چه اصلا حقشونه این بلا ها سرشون بیاد این همه دردسر برامون درست کردند تازه باید کار خدماتی مدرسه رو هم انجام بدیم واقعا که
سامارا_ ولی دم جفت داداشمون گرم خیلی قشنگ حسابشون رو رسیدند
امیلیا_ آره خیلی فاز داد


بالاخره زنگ آخر خورد و نوبت رسید به یونگ مین و جی آر و امیلیا و سامارا که کار خدماتی
مدرسه رو انجام بدن آقای کانگ هم اومدوبرنامه تمیزکردن به هر4نفرشون دادوگفت که باید کتابخونه
و انباری + پنجره ها و تمام راهرو هارو تمیز کنند پس یه تیکه پارچه و جارو وطی به هر4 نفرشون داد و گفت خیلی خوب زود باشید شروع کنید باید همه جارو برق بندازید و بعد رفت
همین طور که آقای کانگ داشت میرفت جی آر طی توی دستش رو بلند کر که یعنی بزنه آقای کانگ که مون موقع آقای کانگ روبش رو برگردوند که یه حرف دیگه بزنه و دید که جی آر طی توی دستش رو برده بالا و درست بالای سرش وایساده
آقای کانگ_ تو میخواستی چی کار کنی؟
جی آر_ هی...هیچی داشتم طی رو باشوق بلند میکردم که کارخدماتی انجام بدم و با انرژی به کارم برسم همین
آقای کانگ_ خیلی خوب پس زود باشید شروع کنید
همگی رفتیم سمت کتابخونه و اونجا رو شروع کردیم به تمیز کردن
سامارا_ یاااااا یونگ مین بلند شو بیا این جارو تمیز کن
یونگ مین_ به من چه تازه شما دوتا(سامارا و امیلیا) باید این جارو تمیز کنید چون خودتون دسته گل آب دادید باید ممنون هم باشید که بهتون کمک میکنیم
جی آر_ راست میگه
امیلیا_ خوب وظیفتون
جی آر_ چی؟
امیلیا_ وظیفتونه باید کمک کنید
سامارا_ خیلی خوب شما دوتا این جا رو تمیز کنید من و امیلیا هم راه رو رو جارو میکنیم
وقتی سامارا و امیلیا از کتابخونه رفتند بیرون سامارا گفت
_ نظرت چیه بزاریم خودشون همه جا رو تمیز کنن
امیلیا_ کاملا باهات موافقم
وقتی هردو خواستند که از مدرسه جیم بشن آقای کانگ مثل عجل معلق جلوشون ظاهرشد
آقای کانگ_ هی هی هی......شما دوتا
امیلیا_ بله؟
آقای کانگ_ داشتید از زیر کار در میرفتید
سامارا_ نه بابا ما میخواستیم این جا رو تمیز کنیم
آقای کانگ با حالت تمسخر گفت_ جدی؟؟....پس براچی جارو رو انداختید پشت سرتون
امیلیا_ جدی؟؟
و هر دو روبشون رو برگردوند و دیدن که هر دوتا جارو افتاده روی زمین
سامارا_ آهان ما میخواستیم جارو ها مون رو برداریم
امیلیا_ راست میگه
آقای کانگ_ ببینم من گوشام درازه
سامارا_ آره
آقای کانگ_ چی گفتی؟
سامارا_ هیچی منظورم اینه که آره ماباید کار کنیم
آقای کانگ زود باشید کارتون رو شروع کنید ، منم اینجا هستم
امیلیا_ اوکی وبعد رو کرد به سامارا و گفت: لعنتی اینم وقت گیر آورده
پس هر دو شروع کردند به تمیز کردن تا این که بعد از 4 ساعت ، کل کارشون تموم شد و تونستن
که برن خونه هاشون
وقتی از مدرسه خارج شدند
یونگ مین_ آخ آخ آخ کمرم
سامارا _ دیگه جونی برام نمونده
امیلیا_ پاهام حس میکنم که فلج شده
جی آر_ دفه آخرتون باشه که این جوری عذیت میکنید
یونگ مین_ خیلی خوب بریم خونه من که از خستگی بی هوش میشم
جی آر_ ای بابا حالا باید وایسیم تا اتوبوس بیاد
بالاخره بعد از 20 دقیقه انتظار اتوبوس اومد و همگی سوار شدیم و رفتیم سمت خونه ها مون
و وقتی که رسیدیم خونه


یونگ مین و سامارا:
سامارا_ آخیش بالاخره رسیدیم حالا میتونم برم حموم
یونگ مین_ آخ کمرم من که اصلا حال ندارم
سامارا هم سریع رفت توی حمام


جی آر و امیلیا:

جی آر خودش رو پرت کرد روی مبل و گرفت خوابید
امیلیا_ هی نمیخوای بری حموم
جی آر_ بزار بعد کمر و پا هام خیلی درد میکنه
امیلیا_ خوب پس من اول میرم
و امیلیا اول رفت حموم


یونگ مین:
از بس که کار کرده بودم پاهام دیگه جون نداشت همشم به خاطر این سامارای ذلیل شده است
بلند شدم رفتم و دست و صورتم رو شستم و نشستم پای تلوزیون که یه دفه یه فکر شیطانی به ذهنم
رسید برای این که کار سامارا رو تلافی کنم پس رفتم توی اتاق


جی آر:
از بس که مثل خر کار کردم مردم و دلم میخواست که امیلیا رو خفه کنم و برای این که این کارش رو تلافی کنم تصمیم گرفتم که براش یه نقشه خوب بکشم


سامارا:
بعد از گرفتن یه دوش حالم جا اومد ووقتی که از حموم اومدم بیرون دیدم یونگ مین دراز کشیده روی
مبل و داره میخنده منم پیش خودم گفتم حتما دیوونه شده از پله ها رفتم بالا و رفتم توی اتاقم سشوار رو
برداشتم و روشنش کردم و دیدم یه چیز مایع مانند ریخت روی موهام وقتی به آیینه نگاه کردم دیدم که
تمام موهام و صورتم شده پراز رنگ سیاه و آبی و قرمز همون موقع وحشت کردم و باعصبانیت و صدای بلند گفتم یونگ میییییییین میکشمت و با سرعت از پله ها رفتم پایین


یونگ مین:
وقتی سامارا رو دیدم که از پله میره بالا قیافه اشو موقعی که رنگ ریخته روی صورتش و تصور میکردم خنده ام میگرفت که یه دفعه صدای جیغش رفت آسمون از خنده مردم و فرار کردم


سامارا:
ای پسره ی دیوونه اگه دستم بهت برسه میکشمت کدوم گوری
و به سرعت از پله ها رفت پایین

وقتی سامارا داشت از پله ها میومد پایین پدر و مادرش هم داشتند وارد خونه میشدند مادرش بعد از بستن در روبش رو که برگردوند و قیافه سامارا رو دید شوکه شد

سامارا_ ببینم یونگ مین رو ندیدی؟
همون موقع پدرش هم اومد و با دیدن قیافه سامارا شوکه شد
سامارا_ هی بابا ببینم این یونگ مین بوزینه رو ندیدی
مادرش هم از شوک بیش از حد غش کرد
پدر_ ای بابا چرا مثل کره وا رفت و غش کرد
سامارا_ ای خدا دیوونه شدم یونگ مییییییییییییییییین بیا اینجا وگرنه خفه ات میکنم


امیلیا:
وقتی دوش گرفتم و جون تازه ای پیدا کردم خودم رو توی حوله شکلات پیچ کردم و خواستم که برم بیرون که یه دفعه پاهام لیز خورد و افتادم زمین ووقتی که به خودم نگاه کردم دیدم که سرتا پا سیاه شدم
ووقتی دستم رو بو کردم فهمیدم بوی بنزینه و با صدای بلند داد زدم جی آرررررررررررر


جی آر:
وقتی امیلیا رفت حموم سریع رفتم توی پارکینگ و بنزین ماشین بابا رو خالی کردم و رفتم ریختم درست جلوی در حموم ووقتی که صدای امیلیا رو فهمیدم سریع فرار کردم


امیلیا از حموم سریع اومد بیرون و افتاد دنبال جی آر و اونم همش فرار میکرد
جی آر_ ههههههه قیافه ات شده مثل وحشی های آمازونی
امیلیا_ خفه شو بی شعور
و همون موقع یه بالشت پرت کرد سمت جی آر و همش توی خونه افتاده بودند به جون هم تا این که
پدر و مادر امیلیا از راه رسیدند
پدر_ ببینم این جا چه خبره؟
مادر_ ای وای من امروز این جا رو مرتب کرده بودم
پدر امیلیا هم که کفری شده بود داد زد بس کنید دیگه دیوونه ام کردید
و با فریاد پدر امیلیا همه ساکت شدند
پدر_ این چه کاریه که میکنید زود باشید گمشید برید اتاقتون و تو امیلیا همین الان برو حموم چون شدی مثل سیاه پوست ها
جی آر هم همون موقع یه نیشخند کوچولو زد
پدر رو کرد به جی آر و گفت_ درد ببند اون نیشتو گمشو برو توی اتاقت
جی آر رفت سمت اتاقش و امیلیا هم رفت توی حموم و همش حرس میخورد وبه جی آر فحش میداد


سامارا:
وقتی یونگ مین رو پیدا کردم با لگد افتدم به جونش
یونگ مین_ وای وای کمک یکی بیاد منو از دست این آدم جنگلی نجات بده
همون موقع پدر سامارا اومد و سامارا رو از روی یونگ مین بلند کرد و کشید کنار
سامارا_ ولم کن بزار حساب این بوزینه رو برسم ، پسره کَلَم
پدر با عصبانیت_ بسه دیگه یوونه ام کردید یااااااا یونگ مین گمشو برو تو اتاقت
و تو سامارا الان میری حموم
سامارا_ ولی....
پدر_ حرف نباشه زود برو حموم

و سامارا هم سریع رفت حموم و توی حموم همش فحش یونگ مین میداد


فردا صبح....



طبقه بندی: Story، 
برچسب ها: داستان های کره ای، داستان کره ای زنگ عشق، Ringtones Love، داستان کره ای Ringtones Love، داستان، زنگ عشق، kpop،  

تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 04:42 ب.ظ | نویسنده : | Comments
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • افراد آنلاین :
  • ورودی گوگل :
  • تعداد کل مطالب :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید کل :